سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 88/4/30 :: ساعت 1:35 عصر)

 

 

 

صدایت میزند ، مثل هر بار دیگر که صدایت میزند ، مثل هر بار . اما نه . اینبار جور دیگری صدایت میزند . دل شکسته تر صدایت میزند . آنقدر صدایت میزند تا صدایش جوانه بزند . لبیکش را میشنوی که با لبیک های دیگر آمیخته شده . می ترسد . می ترسد که مبادا لبیکش را اجابت نکنی . نکند شکرش ، حمدش ، سودی نداشته باشد . با سری پایین و دلی مالامال از عشقت ، با چشمانی بارانی ، دلی شکسته فریاد بر می آورد که :

 

لبیک ! اللهم لبیک ! لبیک ذالمعارج لبیک ! لبیک غفار الذنوب لبیک

عبیدک بفنائک ، مسکینک بفنائک ، فقیرک بفنائک ، سائلک بفنائک  

 

پ.ن : دقیقا چنین روزی پارسال رسیدم مکه... همون روزی که ارباب از مدینه رفت مکه... ارباب..............این دل تنگم...

پ.ن : یا ابالحسن... شکرت که باز هم...

 

ادامه مطلب...



ساقی رضوان ( سه شنبه 88/3/12 :: ساعت 1:11 عصر)

 

ای اشک هر چه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای

 

 

پ.ن : اماما! کاش بودی این روزها... اما نه... همان بهتر که نیستی تا ببینی چه ها که نمیکنند... همان بهتر که نیستی تا مثل ما غصه بخوری که چرا....!:(

پ.ن : خدا به هممون رحم کنه...

پ.ن : اللهم عجل لولیک الفرج...

  

 ادامه سفرنامه...



ساقی رضوان ( یکشنبه 88/2/27 :: ساعت 4:27 عصر)


 

 
اسم کاروان اباصالح(عج) بود و اسم گروهی که بدون اینکه حتی بخواد توی اون گروه باشه و خبر داشته باشه شده بود امام حسن مجتبی(ع)... (غریب مادر ، سیب خوشبوی یاس!!) حکمتش چی بود که از دوستایی که پیش بینی کرده بودن با هم باشن ، جدا افتاده بود ، رو نمیدونست ولی هر چی بود براش بد که نشد! خیلی هم خوب شد! چون تنهایی رو خیلی دوست داشت ، اونم جاهایی که نیاز بود آدم توی حال خودش باشه بدون هیچ چیزی که فکرش رو از معبود و از یار منحرف! کنه...برای این هم شکر!

 

پ.ن : دلم سوخته بود که نماز طواف وداع نتونسته بودم بخونم....اما الان مامان برام قضاشو میخونه...کاش من هم پیشش بودم...

پ.ن : یا نرو یا منم با خودت ببر...

پ.ن : بی بی از این همه لطفت شرمگینم... کاش نادیده بگیری...

پ.ن : همیشه مدیون مهربونیاتم مولای من...اگه نبودم اونجا حتما او نروزای سخت برام...الهی شکرت...

 

  

 ادامه مطلب...



ساقی رضوان ( پنج شنبه 88/2/3 :: ساعت 8:37 صبح)

 

 

ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو؟!

در باغ پر شکوفه که گوید که بهار کو؟!

 

 

سلام... اینبار هم کمی از خاطراتم و حرفام البته خیلی کمه ولی میخام توی دفتر دل تنگیهام ثبت بشه... این عمره خیلی با عمره قبلیم فرق داشت... از همه لحاظ... حالا خودتون توی ادامه مطلب بخونید...

در ضمن چون هنوزم که هنوزه باورش سخته برام که من رفته بودم! برای فعل ها از سوم شخص مفرد(؟!) استفاده کردم!

 

پ.ن : کبوتر بام توام برای من دونه بریز...!

پ.ن : محتاجترینم این روزا...

 

ادامه مطلب...



ساقی رضوان ( چهارشنبه 88/1/19 :: ساعت 4:31 عصر)

 

یک فرقه بر آنند که این همت بود

گویند گروهی که تو را قسمت بود

ای آمده در دیار وحی آگه باش

نی همت و نی قسمت و این دعوت بود


اینبار چنان شوکه بودم که هیچ سخنی را یارای گفتن نیست!

جز :

الهی لک الحمد...

 

وقتی که دستانت را به قصد نیاز گره زده بودی... چه زیبا بود گونه های اشک آلودت...

 

پ.ن : هر دو تصویر مخاطب خاص دارد!!

پ.ن : دیروز صبح به وقت ایران 7 و 15 دقیقه رسیدم!

 

 




ساقی رضوان ( سه شنبه 87/12/20 :: ساعت 2:14 عصر)



ای خدای بیت الله...

چشم ما را از سنگ و خاک بگیر به جمال صاحبخانه روشن کن

ای خدای کعبه...

ما را از خودمان تهی و آکنده از حضور خودت کن

ای خدای مکه...

کی می شود که میزبان حقیقی خانه ظهور کند و مکه را از دست غاصبان جاهل برهاند

ای خدای خانه...

به زائرانی که بر در خانه ات آویخته اند بگو که «این باب الله الذی منه یوتی»

ای خدای احرام...

توفیق ده که لباس اخلاق خویش را از تن فرو بریزیم و احرام اخلاق تو را بر تن کنیم...کاش میشد که هرگز لباس باز نپوشیم...کاش میشد که همیشه محرم باشیم...

ای خدای لبیک...

نیاید آن روزی که ما تو را بخوانیم و پاسخی نشنویم...رو به سوی تو آریم و روی باز تو را نبینیم...!!

 

پ.ن :

می روم سفر

با دلی سیاه

مقصدم کجاست؟

مسجدی ز نور

خانه خدا!

در مدینه ام

گنبدی قشنگ

سبز و با شکوه

در کنار آن ، یک کم آن طرف

چار سنگ سفت!

یک بقیع خشک!

سرد و قهوه ای!حج اصغرم در مدینه است!

هفت دل طواف

باب جبرئیل ، مأذن بلال ، منبر نبی ، روضة النبی...

نیت از کجاست؟

خانه علی

هفت هروله یاد فاطمه

مروه مسجد است ! مسجد النبی

با صفا بقیع ست

چون صفا بقیع

زمزم بقیع

توی چشم هاست

چشمه های اشک

آبشان شفاست...!

 

پ.ن :

ای همه گلهای زمین! عطر افشانی کنید

ای سروهای قد برکشیده! بسوی آسمان کف بر کف بزنید

ای بلبلان ترانه خوان! تصنیف عاشقی سر دهید

ای گلهای معطر بهشت! تفاخر کنید بر خود که به طفیل وجودی همچون محمد نام گرفتید

و ای مطربان! دف زنید برای وصال...

الصلاة و السلام علیک یا رسول الله

 

پ.ن : الهی... من و دوباره خانه ات؟! چگونه باور کنم؟! چگونه شکر کنم؟!

پ.ن : الهی هراسانم... لا تؤدبنی بعقوبتک و لا تمکر بی حیلتک...

پ.ن : مهدی جان! اینبار نیز آن سوزش را نصیبم کن... تشنه سوختنم...کاش نگاهی....کاش ...

پ.ن : میلاد پیامبر خوبی ها تبریک... خوش به حال اونایی که اون روز کنارشن...

پ.ن : دله من فقط تو رو میخاد... چه کنم؟! جای دیگری قرار نداره...کاش دلم برای همیشه کنارت بود و آروم میگرفت...

پ.ن : سال 87 رو در کنار تو شروع کردم... امیدوارم امسالم بپذیری که در کنار تو باشم و سال 88 هم مثل امسال برام پر برکت باشه...

پ.ن : چون قراره که نت نیام... زودتر از زودتر! خبر دادم... حلال کنید شدیدا...16 فروردین هم سومین سالگرد تولد نجوای شبانه اس...

پ.ن : این چند روز نوای وبلاگم حال و هوای کربلای ایران رو داره تا روز آخری که میام نت عوضش میکنم...

پ.ن : غروب جمعه و شلمچه و فراق و فراق و فراق و ..

 

 






سفارش تبلیغ
صبا