سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( شنبه 89/5/2 :: ساعت 12:51 عصر)

 

 

دلم تنگ شده خب...

میدونی که...

یه بارم دل تو تنگ شه برام...

خب چی میشه مگه؟!:(

داشتم فک میکردم کی میشه که برات...

دعا کن زودتر بشه...

خیلی دلم میخاد...

 

پ.ن: بعضیا از وقتی برگشتن دیگه تحویل نمیگیرن!!!

پ.ن: پ.ن پست قبل ظاهرا به چن نفری برخورده!!:دی 

 

التماس دعای فرج...یا علی...

 




ساقی رضوان ( شنبه 89/3/22 :: ساعت 11:57 صبح)

 

 

دیشب وقتی در چشم باد رو میدیدم، با همه گافهایی که داره، اما وقتی فیلمی از شهید باقری و شهید صیاد و فیلمای اون زمان رو قاطیه فیلمشون کرده بودن و نشون دادن، چه حس خوبی داشت دیدن این فیلم!

یاد مرضیه افتاده بودم که 2 هفته پیش این فیلمو دیده بود و گفته بود که چطور میخایم جواب شهدا رو بدیم و یکی دو روز بعدش رفت پیش خدا...

یاد مامان افتادم که چطور اشک ریخت 2 هفته پیش وقتی این فیلم تموم شد...

یاد تو افتاده بودم که چطور این همه سال گمنامی...

کاش بودید پیشمون...

یا اصلا کاش بودیم پیشتون اون زمان...

ممنونم از فاطمه که باعث شد تو بشی همدمم...

باعث شد تو بشی مال من!

واقعا تنگ شده این خونه...تنگ...

خیلی وقتا دوس دارم برم ازین دنیا...

اما با خودم میگم با کدوم توشه ی راه؟!

با کوله باری که همش گناهه تا کجای اون دنیا میتونم تاب بیارم؟!

همیشه پیشم باش حتی وقتای...

تو بیا به داد این دل برس...

 

 




ساقی رضوان ( شنبه 88/8/23 :: ساعت 2:41 عصر)

 

 

تو که می دونی این دل تنگم عقده ها داره....

تو که اونروز دیدی....

تو که چند سالیه باهات زیارت عاشورا میخونم...

تو که چند ساله اشک چشام...

تو که میدونی چقد دوسش دارم...

تو که میدونی براش میمیرم...

تو که خبر داری که....

تو که همیشه مونس تنهاییام بودی...

تو که برات اسم گذاشتم...

تو که فقط مال خودمی!....

تو که با هیشکی عوضت نمیکنم...

تو که دیوونم کردی...

تو که خودت کربلایی هستی...

تو که الان پیش اربابی...

تو یه کاری کن...

تو واسطه شو...

تو دعام کن...

وقتی 5 آذر پارسال یادم میاد که تو...

بازم میشه تو...

تو دعام کن...

تو نیگا به این دل بی تابم کن...

تو نیگا به دل اون یتیم کن...

تو میدونی که دلش شکسته س...

تو میدونی که امیدی ندارم جز...

تو میدونی که پشیمونم...

تو میدونی که گنهکارم...

تو به خدا بگو...

به خدا بگو

به خدا بگوووووووو....

 

اللهم الرزقنا زیارة قبر الحسین فی الدنیا و شفاعته فی الآخرة...

تا کربلا نرفته ای ، هر آنچه از بهشت تصور میکنی بازیچه ای بیش نیست...

 

التماس دعای مخصوص و فرج...

 




ساقی رضوان ( شنبه 88/3/30 :: ساعت 8:0 صبح)

 

 

کاش امروزم میتونستم مثل پارسال بیام و کادوی تولدم رو ازت بگیرم...

اما حیف که این امتحانا دقیقا از امروز شروع شده...

اونم اولیش که اصلا ازش خوشم نمیاد...!!

چه تولدی شده...!!!

ولی میدونم من که نمیتونم بیام ، خودت حتما میای...مگه نه؟!؟

 

توی کتابی که بهم داده بود ، خوندم :

قلبم کاروانسرایی قدیمی است... من اما صاحبش نیستم... صاحب این کاروانسرا هم اوست! کلیدش را به من نمیدهد...

درها را خودش می بندد ، خودش باز میکند... اختیار داری اش با اوست...اجازه ی همه چیز...

نمیگذارد ، نمیگذارد درنگ هیچ مسافری طولانی شود در کاروانسرای قلبم...

بیرون میکند....همه جا را برای خودش می خواهد... همه حجره ها را...خالی خالی...

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود...

 

 

و الان با تمام وجود درک میکنم که «الهی و ربی من لی غیرک»...

 

زیباس... نه...؟!




ساقی رضوان ( دوشنبه 88/1/24 :: ساعت 5:19 عصر)


حجکم مقبول و سعیکم مشکور ، حاج آقا!

 

دیگه برا خودت حاج آقایی شدیا...! البته شاید قبلا بودی و ما خبر نداشتیم...! چقد سخته آدم برا افراد دیگه مخصوصا تو! محرم بشه و اعمال به جا بیاره...!

امیدوارم پذیرا بوده باشی...

چه بارونی می اومد... همیشه بارون رو وقتی با تو باشم خیلی دوس دارم...

دلم از دست عمو بدجور گرفته... 20 ساله الان... اما حتی یه بار... به امید اینکه... اما بازم خبری نشد... بدجور ازش شاکیم... همه که میگن منو خیلی دوس داشت! پس کوووووو... کجاس اون دوس داشتن؟! ینی انقد بی معرفته؟!

بهش سلام برسون... دستم که از خودش دوره...

یا علی...

 




ساقی رضوان ( شنبه 87/12/10 :: ساعت 12:30 عصر)

 



این آخره وقاحت نبود؟! شب رحلت پیامبر خوبی ها.... رحمة للعالمین... شب شهادت غریب مادر...

مثلا مراسم تدفین دوستات بود...

بر فرض محال! اصلا دوستات هیچی...

از ریحانة النبی خجالت نکشیدن؟!

اون عزادار و اونا هلهله میکردن....کف میزدن...

دلم میخاست میرفتم و توی صورت تک تکشون سیلی میزدم! ولی چه میشد کرد که.....

وقتی یکی نفهمه که شماها برای چی رفتید و جونتون رو دادید...

میخوان معنی سیلی رو بفهمن؟!...

 

 

این لحظه شماریها برام سخت شده... کاش زودتر میرسید روز موعود...!

میخوام ببرمت با خودم.... ولی.... عمو چی پس؟!

تورو که همیشه با خودم همه جا میبرم... اینبار اجازه بده عمو رو ببرم...

البته تو هم که هستی...

تو ... من ... عمو .... اون ... چه حلقه ای میشه!!

با هم فرار میکنیم از این دنیا به سوی خدا....

کاش عمو هم پیش شما توی گلزار شهدا بود...

دلم براش تنگ شده اساسی.....اما چه فایده...

 

 

راستی.... دارم میرم شلمچه... همون جا که برای عقده های دلم مرهم پیدا شد!

همون جا که تو وانفسای ذلت و خواری...

توام بیا...

میخوام برم برای عرض ارادت! این دومین ساله که برای عرض ارادت میرم...

کاش حال و هوای اون سالی رو داشته باشم که تازه با شماها آشنا شده بودم...

همون سالی که باهاتون قول و قرار گذاشتم...

همون سالی که اولین نقطه عطف زندگیم توش بود....

همون سالی که....

کمکم کن....

 

 

 

دلم میخواد تا وقتی از جنوب برمیگردم نوای شبانه ام همون غریب مادر باشه... 

توام با من و اون زمزمه کن...

 

 

مثل همیشه دعام کن...یا علی...

 

 

 




ساقی رضوان ( یکشنبه 87/11/13 :: ساعت 4:38 عصر)

سلام ای پسر حضرت زهرا
تویی شاه و امیرم
همه آرزویم ، بوسه ای از خاک ضریح تو بگیرم
و همان لحظه بمیرم
که آرام شود این دل زارم
آقا ،قرارم ،نگارم ،همه دار و ندارم
ببین گشته خزان فصل بهارم
و من عبد در کوی تو گشتم که بیایی به کنارم
و یا پا بگذاری به روی خاک مزارم
اگر چه که من این مایه ندارم
ولی آرزو دارم
که بیایی دم مرگم به کنارم
و یا پا بگذاری به روی خاک مزارم
و همان لحظه سر از خاک برآرم
و دو دستم به روی سینه گذارم
و بگویم : سلام ای پسر حضرت زهرا...

***

 

 

مگه بهار یا عید اومده که تو...؟!

خیلی وقت بود که با خیال راحت نیومده بودم پیشت و با هم به ارباب سلام کنیم...

بازم راهیم... 40 روز بعد از کربلا داره سر میرسه... میدونی که دلم چقدر....

مثل همیشه نائب الزیارة هستم ... به شرطی که توام...

 

وقتی که دلم تنگه برا حرم حسین.....

 

التماس دعا...یا حسین...

 

 




ساقی رضوان ( شنبه 87/9/9 :: ساعت 3:35 عصر)

 



دیروز پنج تا از دوستات اومده بودن....گمنام مثل تو...
هوای اون خیابونا شده بود کربلایی.... دل منم که دیگه نگو....

به دل هوای کربلا دارم...


کاش وقتی که تو رو هم تشییع میکردن بودم....(البته سنم به اون زمان......!!)

مثل امام جواد(ع) جوون بودن..هر پنج تاشون...

روی لب همش «یا حسین» بود یا«ابن الرضا»...

موندم چطوری ازتون تشکر کنم......خودت بگو.........اینار دیگه بگو... سکوت نکن....

 

پ.ن : داغ جوانیت را ملائک به نوحه خوانی نشسته اند....

پ.ن : می درخشه اشک ستاره تو سینه تار امشب......بیرق عزا رو بیارید رضا عزاداره امشب



پ.ن : در مسجد سینه چندیست تا صبحدم نوحه خوانیست.......بر منبر گونه شبها اینگونه اشکم خطیب است

پ.ن : واقعا که « الهی اعنی بالبکاء علی نفسی» چه غوغایی میکنه...

 

التماس دعا....یا علی...

 




ساقی رضوان ( پنج شنبه 87/3/30 :: ساعت 7:0 صبح)

 

 

دلم بهانه دریا گرفته است ، طوفانیست

به یمن مقدم باران غم ، چراغانیست

 

میرم گلزار... پیش شهید گمنامم ببینم برام کادوی تولد چی گرفته...!
 


دعام کنید...یا علی... 




<      1   2   3      


سفارش تبلیغ
صبا