1   2   3      >

ساقی رضوان ( سه شنبه 11/11/90 :: ساعت 9:7 عصر)



سر گذاشته ای به در حرم


چشم دوخته ای به شش گوشه ی چوبی


شال عزا به گردن انداخته ای


خوش آمد می گویی به عزادارن


سرت سلامت آقای من


یتیم شدنت تسلیت، مهربان مولایم...




ساقی رضوان ( شنبه 29/5/90 :: ساعت 10:50 صبح)



دیشب دلم گرمای نگاه شما را خواست


دلم صلابت صدای شما را خواست


دلم خواست دستتان روی سرم کشیده شود 


چقدر جای خالی تان را لمس کردم 


چقدر نبودتان مانند تیغ بود بر گلویم


چقدر حس کردم یتیمم و بی صاحب...


دیشب چقدر...


آقا جونم


مهربونم


کی می آیی؟



پ.ن: دکتر رفیعی دیشب حکایت یه آدم گناهکار که انواع و اقسام گناه رو کرده بود رو گفت که زمان امام صادق(ع) بوده و دوستی داشته که داشته می رفته محضر امام زمانش... به دوستش میگه من که دیگه نمیتونم دست از گناه کردن بردارم و ... اما دوستش وقتی به امام صادق(ع) ماجرای دوستش  رو تعریف می کنه ایشون می فرمان که از طرف من بهش سلام برسون و بگو اگه دست از گناهات برداری خودم بهشت رو برات ضمانت می کنم... دوستش وقتی بر میگرده به شهرش و سلام امام رو بهش می رسونه و فرموده ی امام رو بهش می گه... ازین رو به اون رو میشه و لحظه آخر عمرش که دوستش کنارش بوده تو همون حالت احتضار به دوستش می گه که امام به قولش عمل کرده... // کاش آقای مام بود و ... :(



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( شنبه 22/5/90 :: ساعت 5:48 عصر)



مهمانت که می شوم خیالم راحت است که اگر هم نگویم...


مثل این بار


نگفتم


اما از دلم خواندی...


خواندی که دلم...


هیئت را برایم آوردی...


نشستم و حسابی لذت بردم...


صاحب خانه که تو باشی دگر مرا غمی نیست...



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( شنبه 4/4/90 :: ساعت 3:2 عصر)



بهار رفت


ولی


بهار دلمان نیامده هنوز...



پ.ن: نوای وب، گردان تخریب، ...



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( دوشنبه 9/12/89 :: ساعت 11:40 صبح)



شرمگینم آقا!


من که ارزشش را ندارم چرا؟؟؟


من که با کوچکترین بهانه ای خراب میکنم همه ی ...


من که...


ثابت شد که این کاره نیستم!


ثابت شد که...


مولا این شرمندگی را به کجا ببرم؟


اگر بیایی چطور سرم را بالا بگیرم؟


از نزدیک که نه! از دور چطور چشمان سیاهم را درگیر کنم با نور نگاهت؟


چطور بگویم من بودم که...


وای بر من!


:(



پ.ن: یادش به خیر... کاش هنوز هم... دعا کنید دلی را که...



التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( سه شنبه 21/10/89 :: ساعت 3:27 عصر)



مولای من!


دلم بارانیست...


باز شب چهارشنبه از راه رسید و دلم هوای جمکران دارد...


کاش می شد در برابر گنبد فیروزه ای جمکرانت بنشینم و مرواریدهای عشق را بر گونه هایم جاری سازم...


کاش می شد حدیث دل تنگی را برایت واگویه کنم...


کاش می شد کنار منتظرانت دست دعا برآرم و آمدنت را زیر بارش باران طلب کنم...


کاش می شد فقط دم از انتظارت نزنم و با گناه و معصیت دلت را به درد نیاورم...


عزیز زهرا!


اگر دعای فرج نبود چگونه عقده گشایی میکردم...


اگر...


ای بهانه ی خلقت!


صدای قدم هایت به گوش جان می رسد...


تعجیل کن...


تا تو نیایی گره از کار بشر وا نشود...


اما نکند بیایی و من نباشم...



پ.ن: هر هفته آمدنش را نظاره میکنم و ... به کجای هستی بر میخورد اگر...


التماس دعای فرج...یا علی...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 8/10/89 :: ساعت 12:57 عصر)



دلم سوخته از آه نفس های غریبت


دل من بال کبوتر شده


خاکستر پرپر شده


همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی


و سپس رفته به اقلیم رهایی


به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی


و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی


به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد


نگهم خواب ندارد


قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد


شب من روزن مهتاب ندارد


همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچاره دلداده دلسوخته ارباب ندارد ...


تو کجایی؟ تو کجایی؟ شده ام باز هوایـــــــــــــــــــــــــــی


سید حمید رضا برقعی


پ.ن: پر از گُلای بی تابی شده جزیره ی دلِ من...


پ.ن: دلم میخواد که چشمم بی قرار عشق شما بمونه...


پ.ن: الله نور السّماوات و الارض... چه حلاوتی دارد لمس این آیه روی ضریحت و زمزمه اش کنارت...


پ.ن: طوفان زده را چاره چیست؟!



التماس دعای فرج...یا علی...




ساقی رضوان ( پنج شنبه 18/9/89 :: ساعت 8:40 عصر)



شب جمعه و شب زیارتیِ جدّت حسین...


چه محشریست امشب حرم...


مادرتان آمده حرم...


بی شک خودت هم آنجایی...


جایی بهتر از حرمش نمیتوانم تصور کنم برایت این شب...


زیارت می روی دعایمان کن مولا...


دعا کن زودتر بیایی...


بیایی و طلب خون کشته ی کربلا کنی...


بالای سرش که نماز خواندی در قنوتت بگو اللهم عجل...


مولا...


فدای دل ِ مادرت...


چگونه طاقت می آورد امشب را...


چگونه .................................................


مولا...


یک همچین شبی و یک همچین لحظه ای بی اختیار وارد حرمش شدم و قلبم قفسه سینه ام را می درید...


مولا...


فدای قلب ِ مادرت...


مولا...


 


پ.ن: پیش خودش که رو سیاهم... تو یادت نبر که اسمش بالای سرت نوشته شده... تو واسطه شو... تو...


پ.ن: گریونم تو عزای آل کساء....با دعای خیر النساء...

التماس دعای فرج... یا علی...





ساقی رضوان ( سه شنبه 9/9/89 :: ساعت 7:56 عصر)


دوش از سر عاشقی و از مشتاقی

می‌کردم التماس می از ساقی  

چون جاه و جمال خویش بنمود به من

من نیست شدم بماند ساقی ساقی



التماس دعای فرج... یا علی...





ساقی رضوان ( پنج شنبه 4/9/89 :: ساعت 6:54 عصر)

 


مولا جان!


آدینه ها از پیِ هم میگذرند و بی یادت سپری میکنم روزهای هفته را...


مشغولِ دنیا شده ام...


از یاد برده ام هستی...


از یاد برده ام همانند پدری برای فرزندش...


از یاد برده ام در فراقت به سر می برم...


از یاد برده ام...


چه دردی بالاتر از اینکه مولایِ خودم، امامِ حیّ ِخودم را به دست فراموشی سپرده ام؟!


چه دردی دردناک تر از اینکه قلبی برایم نمانده باشد که درونش را سرشار از تو کنم؟!


چه دردی بالاتر از اینکه تمامِ دنیا یاریم کنند در این نسیان؟!


چه دردی جانگدازتر از اینکه به نبودنت عادت کنم؟!


مولای مهربانم!


میدانم که همیشه هوایم را داشته اید...


میدانم که مهربان تر از شما نمی یابم...


دستانم را دراز میکنم به سمتتان تا وساطتم را کنید...


 


پ.ن: عید بود اما اشک ها پشت پلک ها را سنگین کردند...


پ.ن: امروز عقدِ اخوت بستم با...


پ.ن: کرببلا داره یه کاروون میاد...


پ.ن: این بار هم نشد تیرم را به هدف بزنم...!


 


التماس دعای فرج... یا علی...




   1   2   3      >