سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( شنبه 92/7/13 :: ساعت 9:6 عصر)



ده سالش بود و اهل کاظمین...

فکر میکرد منم ایرانی ِ مقیم کاظمینم...

هم خودش هم مادرش هم خواهرش تعجب کرده بودن که ما دو تا داریم با هم حرف میزنیم و میگیم میخندیم!

شاید خودمم هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی با یه دختربچه عرب هم کلام شم...

بهش گفتم هر وقت میای حرم منو هم دعا کن...

گفت توام رفتی مشهد منو دعا کن... تا بحال ایران نیمده بود اما...

حالا دلم خوشه بهش امشب که میره حرم منو هم یادشه...


پ.ن: یکی از بهترین غذاهایی که آدم میتونه بخوره توی زاویه ی این عکسه!




ساقی رضوان ( یکشنبه 92/7/7 :: ساعت 9:30 صبح)


بهارِ زندگیم را بهاری

و

بهانه ی زیستن...

 




ساقی رضوان ( دوشنبه 92/7/1 :: ساعت 10:28 صبح)



شاید یه خواب ِ دست نیافتنی باشه برام، دیدن ِ این شماره ها روی تیرهای منتهی به حرم، وقتی پیاده گام بر میدارم به سمتش...




ساقی رضوان ( دوشنبه 92/6/18 :: ساعت 7:39 عصر)

 


گوش هوایی شده برای شنیدن اسمت از مأذنه های حرم...

امیر مومنان...

زبان هوای اذن دخول دارد برای پابوسی...

پدرمان...

نگاه به جستجوی ایوان ِ طلا افتاده...

ابالحسن...

دل می تپد برای آرامشی دیگر در سایه ات...

آرامش ِ دل ِ مادر...


پ.ن: حلال بفرمایید...




ساقی رضوان ( شنبه 92/6/16 :: ساعت 8:34 عصر)



از عجایب خلقت، هدیه دادن مرد به زن در روز دختر و گفتن روزت مبارک است!




ساقی رضوان ( جمعه 92/6/8 :: ساعت 10:58 صبح)



نشسته ام به شوق ِ اذن ِ زیارت...

به لحظه ی ضیافت...

به آن دمی که کنی بر من عنایت...

شود آیا دهی به آمدنم رضایت؟

که نصیبم کنی سعادت؟

نگاه و دل منتظرند، ای همای رحمت...




ساقی رضوان ( پنج شنبه 92/5/31 :: ساعت 11:50 صبح)


فکر میکردم به حضرت یوسف و میگفتم یا فتّاح و دستگیره رو میچرخوندم

اما در باز نشد...

تو همون لحظه ها به این فکر میکردم ک ذکر ِ من که ذکر نیست

من که بنده نیستم

فکر میکردم به این که نمیشه

یقین نداشتم به ذکری که میگفتم

برا همینم میدونستم باز نمیشه اما بازم میگفتم یا فتّاح!


*الهی... بنده ای چونان من به چه کارت آید؟!




ساقی رضوان ( دوشنبه 92/5/21 :: ساعت 12:23 عصر)

 


دلم برای زیـــارت بــهانـــه می خواهـــــد
به قدر گوشه چشمی اجازه می خواهـد




ساقی رضوان ( یکشنبه 92/5/6 :: ساعت 12:22 عصر)


مولا جان

دلم بی نهایت هوای آن بزم و مهمانی را کرده...

هوای آن رزق و روزی ِ کنارت

هوای آن عشق بازی ها و اشک ها

هوای دل دل کردن ها و ...

هیچ وقت فکر نمیکردم دل تنگ ِ آن همه سختی شوم اما...

دلم هوای شب های قدر و باب الجوادت کرده...

می دانم هیچ وقت تکرار نخواهد شد

اما...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 92/4/5 :: ساعت 6:52 عصر)


خواستم شفاف کنم و بگم که طلبه ها هم یه زندگی معمولی دارن با تمام اونچه که دیگران بهش نیاز دارن...

اما ظاهرن همیشه باید از خوبی ها گفت و از خوشی ها و...

نباید واضح کنی زندگیتو برا مردم... نباید لب به سخن باز کنی و باید زبان در کام بگذاری... تا مبادا...

شاید بازم کرکره ی وبم پایین بره... تو این دوره زمونه آدم حرف نزنه بهتره شاید!




<      1   2   3   4   5   >>   >


سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا