1   2   3   4   5   >>   >

ساقی رضوان ( شنبه 29/11/90 :: ساعت 9:42 عصر)


اوضاع روحیم داغون بود


بهش گفتم دعا کن آقا بطلبه بیام مشهد...


گفت باشه دعا میکنم بعد از ارشدم بیای!!


همچین دوستان مستجاب الدعوه ای داریم ما که ارشدشون باعث شد تا قبلش آقا نطلبه!




ساقی رضوان ( جمعه 28/11/90 :: ساعت 5:48 عصر)



هر وقت نگاهش می کنم دلم پشت باب الحسین جا خوش می کند


همان جا که...


وارد که می شدیم گفت عباس 133 هست و باب حسین هم 133


و ندانست با دلم چه کرد...


شک نداشتم هر زائری که از آن در وارد می شود اذنش می دهی...


حتی اگر اذن دخول نخواهد و نخواند!


و من به جای اذن زیرِ لب می خواندم


باب الحسین راه ورودی به قلب توست...


حالا تکه ای از حرمت شده باب الحسین برایم...


گذاشته ام جلوی چشمم تا همیشه پشت قلبت باشم...




ساقی رضوان ( پنج شنبه 27/11/90 :: ساعت 9:11 عصر)


دقیق یادم نیست شاید پارسال بود یه همایشی رفتم که به شرکت کنندگانش فلش 4 گیگ دادن!


همون زمانا دوستم فلشش گم شده بود و منم دیدم یه فلش دارم دیگه میخوام چیکار یکی دیگه


فلش 4 گیگ رو دادم به دوستم...


مدتیه فلشم خود به خود سوخته و به ملکوت اعلاء پیوسته!


شیطون هی داشت رو مخم راه می رفت و می گفت اگه فلش رو نمیدادی دوستت الان فلش داشتی


دقیقاً هم همین وقتی که بی فلش بودم کارایی پیش اومد که واقعاً نیاز داشتم به فلش...


اما خب هی می زدم تو سر شیطون و می گفتم برو خونتون!!


فرصتش (شما بخوانید تنبلی) هم نمی شد برم از امکان سه بار تعویضِ فلش استفاده کنم و یکی دیگه بگیرم...


تا اینکه امروز یهو از جایی که فکرشم نمی کردم یه فلش 16 گیگ رسید بهم!!


4 برابر اون چیزی که هدیه کرده بودم...


اینه که میگن ازین دست بدی ازون دست میگیری...


اینه که میگن تو پترس بشو و فلش بده به دوستت که ایزد وقتِ بی فلشی باز بهت فلش پس میده!!:دی




ساقی رضوان ( چهارشنبه 26/11/90 :: ساعت 2:53 عصر)


این شب ها ماه هم جلوی چشمانم نیست تا به داد ِ دلم برسد...


تا فهمید ستاره به ستاره دنبالش می کنم ناز کردنش گرفته...


فهمیده که چقدر توی دلم جا باز کردی


فهمیده که نگاهش می کنم تصدقت می روم و...


کاش شب دامنش را روی ماه نمی کشید تا من مست شوم از تو...


کاش می فهمید درونم چه غوغاییست...


کاش بازی نمی کرد با دلم


کاش...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 26/11/90 :: ساعت 10:33 صبح)


میخواهم دنبالت بیایم


بال هایم کو؟




ساقی رضوان ( سه شنبه 25/11/90 :: ساعت 5:7 عصر)



وقت نماز مغرب و عشاء بود و آماده شدیم بریم حرم که بارون شروع کرد به باریدن...


نم نم می اومد


ولی وقتی رسیدیم حرم شده بود شُر شُر!


با اون بارون رسماً نماز جماعت تعطیل شد...


چون محوطه ی داخل انقدری نبود که زائرا بتونن نماز جماعت بخونن و نمازها توی حیاط خونده میشد


هر آدمی که وارد حیاط می شد یک راست می رفت داخل


اما من و همسفر یه غرفه توی حیاط رو انتخاب کردیم که مستقیم از اونجا ضریح دیده میشد


فرش ها رو جمع کرده بودن و گذاشته بودن همون جا...


یکیش رو باز کردیم و با جورابای خیس ایستادیم نماز خوندن


خانم های دیگه هم که دیدن فرش هست اومدن پشت سر ما


چند تایی هم منتظر بودن نماز ما تموم شه و جامونو بگیرن و نماز بخونن


انقدر هولمون کردن که تسبیحی که خیلی دوسش داشتم توی همون جا به جایی مفقود شد!


دنبالش گشتم اما پیداش نکردم...


شاید وقتی کنار حضرت ام البنین دستم بود آرزو کرده بود برای همیشه بمونه کنار امیرالمؤمنین...




ساقی رضوان ( یکشنبه 23/11/90 :: ساعت 9:35 عصر)


عاشق نیستم


وقتی مِهر آدم های زمینی، مرا از مِهرت غافل کرده...


شرمنده ام ازین غفلت


بیا و دست دلم را بگیر و مدد کن تا دوباره خط ِ دلم از جنست شود...


تا یادم نرود


که چه روزها و شب هایی با اسمت عشق بازی کردم و باریدم...


تا غافل نباشم از خودت


یادت


بویت


حتی از نشانه هایت...


بیا و بگیر...




ساقی رضوان ( شنبه 22/11/90 :: ساعت 4:14 عصر)




خود آی ِ من!


مرا به خود آر...




ساقی رضوان ( یکشنبه 16/11/90 :: ساعت 2:30 عصر)


اکثر اوقات دست دلمو میگیرم و دنبال خودم میکشونمش... همین طوری که داره دنبالم میاد بهش میگم ببین حواستو خوب جمع کنا! نباید هر وقت دلت میخواد تنگ بشی! نباید برا آدمای خاص، زمانای خاص، مکانای خاص تنگ بشی... باید خودت هوای خودتو داشته باشی... باید مدام حواست به اندازه ت باشه که خیلی تنگ نشه... اونم طفلی هی سرشو به علامت تایید تکون میده و زیر لب، چَشمی میگه... اما نه با رضایت ِ کامل.. از چشماش میفهمم اینو... بهش میگم ببین اینا که میگم برا خودت خوبه... وقتی تنگ بشی و دستت کوتاه باشه از دیدن ِ اون آدما، وقتی نتونی بری اون جاها، وقتی سالیان ِ سال بگذره ازون زمانا و نتونی تکرار کنی اون لحظه هاتو... اون وقت ِ که خودت له و لَوَرده میشی! اون وقته که بی تابی میکنی و منم که اعصاب ندارم، بهت بی محلی میکنم و خورد و خمیر میشی! میره تو فکر... حالا دستمو بهتر گرفته و داره دنبالم میاد... گهگاهی یه لبخندم بهم میزنه و با چشماش ازم تشکر میکنه که انقد به فکرشم و بهش این چیزای مهم رو گفتم!


طفلی.. دلم براش میسوزه... خیلی تحمل میکنه... خیلی راه میاد باهام... اما یه جاهایی دیگه توان نداره... یه جاهایی پاهاش رو روی زمین میکشه و میگه دستم رو ول کن... دلم میخواد تنگ شم... خسته شدم بسکه بی محلی کردم به فکرام... اما من باید دستش رو محکم بگیرم و نذارم... اگه ولش کنم و بره دیگه چیزی ازش نمیمونه... خوب میشناسمش... اون روز داشت یواشکی بهم میگفت دلم میخواد برا بودن کنار ِ  این آدما و این زمان و این مکان تنگ شم... خواستم دستشو ول کنم تا راحت ِ راحت تغییر ِ اندازه بده... اما دلم نیومد... ترسیدم... بهش گفتم فقط حق داری برا مکانش تنگ شی چون راه ِ علاج داره... اسم مکان رو که آوردم یادش افتاد یه مکان هست که هیچ وقت نباید حرف ِ تنگ شدنش رو بزنه بهم... چون هیچ وقت بهش اجازه نمیدم... بیچاره دلم... بیچاره من...




   1   2   3   4   5   >>   >