روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهيد گمنام در شهر دهلران طي مراسمي تشييع شوند. بچه هاي تفحص، پنج شهيد را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره پيکر را گشته بودند. هيچ مدرکي بدست نيامده بود. قرار شد در بين شهدا يکي از آنها را که سر به بدن نداشت به نيابت از ارباب بي سر، آقا اباعبدالله الحسين(ع) تشييع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا يکي يکي طي مراسمي کفن مي شدند. آخرين شهيد، پيکر بي سر بود. حال عجيبي در بين بچه ها حاکم بود. خدا اين شهيد کيست که توفيق چنين فيضي را يافته تا به نيابت از ارباب در اين تشييع شود؟! ناگهان تکه پارچه اي از جيب لباس شهيد به چشم خورد. روي آن نوشته اي بود که به سختي خوانده مي شد «حسن پرزه اي، اعزامي از اصفهان»
!!!!!!!!!!!!!! چرا نميره پس؟!
همکاري کن ساقي تو هم دوتا کامنت بذار خو:ديييييييييييي
ببين چه عکس اشتلي گوشاستم::::
ايـــــــــــش چرا بلد نيستيم؟!!! واح واح
ستاد بيکاران وبلاگي
چرا نميره صفحه ي بعد؟!
مگه هر صفحه چنتا کامنت داره؟!:ديييييييييييي
ما تا آخرين نفس ايستاده ايم که اين صفحه را بفرستيم بره عقب:دييييي
بعد از مدت ها کشمکش دروني که هنوز آزارم مي دهد براي رهايي از اين زجر به اين نتيجه رسيده ام و آن در اين جمله خلاصه مي شود:« خدايا عاشقم کن »
راستي گمنام هاي طرف ما مجرد بودناااا
يکيشون 16 ساله و يکي 17 ساله(ايکن شرمندگي)
سلام بر عمه ساقي جان
چطوري بلاااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما هم خوبيم به لطف شما
من از بچگي دلم براي شهيداي گمنام مي سوخت
واقعا مظلوميت از اين بالا تر
امشب دل از ياد شهيدان تنگ دارم
حال و هواي لحظه هاي جنگ دارم
فرسنگ ها دورم ز وادي محبت ...
اين تيکه اي از شعر شهيد علمداره
التماس دعا ساقي جون
هييييييييييييي
حرف دل مارو زدي دوس جون
اونروز همش به اين فكر ميكردم كه پيرزنهايي كه دارن اشك ميريزن چي ميكشن
چي توي دلشون ميگذره...
حتي نميتونم يه لحظه بجاي يه خواهر مفقودالاثر باشم...
هربار كه شهيد گمنامي ميارن.....
آدم ديوونه ميشه
اونروز قرار گذاشتم كه من خواهرشون باشم(آخه نيست كمبود برادر دارم:دي)
قراره هميشه بهشون سر بزنم اگه خدا بخواد
كاشكه روز تنهاييهامون اونا هم مارو از ياد نبرن