بد انديش خلق از حق آگاه نيست
ز غوغاي خلقش به حق راه نيست
ازان ره به جايي نياوردهاند
که اول قدم پي غلط کردهاند
دو کس بر حديثي گمارند گوش
از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش
يکي پند گيرد دگر ناپسند
نپردازد از حرف گيري به پند
فرومانده در کنج تاريک جاي
چه دريابد از جام گيتي نماي؟
مپندار اگر شير و گر روبهي
کز اينان به مردي و حليت رهي
اگر کنج خلوت گزيند کسي
که پرواي صحبت ندارد بسي
مذمت کنندش که زرق است و ريو
ز مردم چنان مي گريزد که ديو
وگر خنده روي است و آميزگار
عفيفش ندانند و پرهيزگار