غني را به غيبت بکاوند پوست
که فرعون اگر هست در عالم اوست
وگر بينوايي بگريد به سوز
نگون بخت خوانندش و تيرهروز
وگر کامراني در آيد ز پاي
غنيمت شمارند و فضل خداي
که تا چند از اين جاه و گردن کشي؟
خوشي را بود در قفا ناخوشي
و گر تنگدستي تنک مايهاي
سعادت بلندش کند پايهاي
بخايندش از کينه دندان به زهر
که دون پرورست اين فرومايه دهر
چو بينند کاري به دستت درست
حريصت شمارند و دنيا پرست
وگر دست همت بداري ز کار
گدا پيشه خوانندت و پخته خوار
اگر ناطقي طبل پر ياوهاي
وگر خامشي نقش گرماوهاي
تحمل کنان را نخوانند مرد
که بيچاره از بيم سر برنکرد
وگر در سرش هول و مردانگي است
گريزند از او کاين چه ديوانگي است؟!
تعنت کنندش گر اندک خوري است
که مالش مگر روزي ديگري است
وگر نغز و پاکيزه باشد خورش
شکم بنده خوانند و تن پرورش