وگر بي تکلف زيد مالدار
که زينت بر اهل تميزست عار
زبان در نهندش به ايذا چو تيغ
که بدبخت زر دارد از خود دريغ
و گر کاخ و ايوان منقش کند
تن خويش را کسوتي خوش کند
به جان آيد از طعنه بر وي زنان
که خود را بياراست همچون زنان
اگر پارسايي سياحت نکرد
سفر کردگانش نخوانند مرد
که نارفته بيرون ز آغوش زن
کدامش هنر باشد و راي و فن؟
جهانديده را هم بدرند پوست
که سرگشته? بخت برگشته اوست
گرش حظ از اقبال بودي و بهر
زمانه نراندي ز شهرش به شهر
عزب را نکوهش کند خرده بين
که ميرنجد از خفت و خيزش زمين
وگر زن کند گويد از دست دل
به گردن در افتاد چون خر به گل