نه از جور مردم رهد زشت روي
نه شاهد ز نامردم زشت گوي
گرت برکند خشم روزي ز جاي
سراسيمه خوانندت و تيره راي
وگر برد باري کني از کسي
بگويند غيرت ندارد بسي
سخي را به اندرز گويند بس
که فردا دو دستت بود پيش و پس
وگر قانع و خويشتندار گشت
به تشنيع خلقي گرفتار گشت
که همچون پدر خواهد اين سفله مرد
که نعمت رها کرد و حسرت ببرد
که يارد به کنج سلامت نشست؟
که پيغمبر از خبث ايشان نرست
خدا را که مانند و انباز و جفت
ندارد، شنيدي که ترسا چه گفت؟
رهايي نيابد کس از دست کس
گرفتار را چاره صبرست و بس.