• وبلاگ : نجواي شبانه
  • يادداشت : الهي اعتذاري اليک
  • نظرات : 7 خصوصي ، 45 عمومي
  • پارسي يار : 2 علاقه ، 1 نظر
  • ساعت دماسنج

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
       1   2   3      >
     
    + زهرا 
    سلام

    شبنامه هايتان گوارايند که جز اين انتظاري نيست
    شفافيت تمام وجود خدا را مي گيرد و بين تو و او.....
    سلام بانو حرفهايتان به دلمان نشست

    قلمتان مستدام باد
    پاسخ

    سلام:)
    واقعا" ادم به چيزي ايمانن داشته باشه نميتونه بهش عمل کنه:( حتي يه جمله
    پاسخ

    :(
    هنوز که اين در وانشده!
    يا فتاح! گناه داره اين بنده ات، درو واکن، اين بنده ات بنده ايه اسمي، حالا يه چيزي گفت، خودت ببخشش
    رد پات هم خوشحالمون مي کنه، خاک کفشاتو پاک نکن
    پاسخ

    هوووم
    سلام
    *الهي... بنده اي چونان من به چه کارت آيد؟!
    :((
    پاسخ

    سلام...
    ميدونيم، ميتونيم، ميخوايم، ولي عملمون ي چيزه ديگه اس!
    من خودم از دست خودم خسته شدم ديگه، ولي خدا رومو داره کم ميکنه از بس ک خوبه!

    پاسخ

    رومون زياده...
    وقتي دل در گرو هر کسي باشه غير خدا، ذکر ميتونه اثرگذار باشه؟!


    خدا ب چيه ما اميد بسته من نميدونم!
    پاسخ

    ب اينكه ما ميتونيم!
    + منم ديگه 
    روزي( که اين حکايت براي همين امروز مي باشد) خواهرمان به ما گفتندي که در خانه يک عنکبوت تپل ديدندي که بعد نديدني که کجا رفتندي!
    در آن لحظه بود که ما چون مانند ايشان مهندسي کشاورزي نخوندندي که بابتش درس آفت شناسي پاس کرده باشنديم! سکته ي خفيف رد کردنديم و از براي يافتن و گرفتار کردنش با جاروي کهربايي، فاتحه اي نذر حضرت ام البنين کردنديم و پس از چند دقيقه عنکبوت را در سقف خانه مشاهده کردندي و عنکبوت را با جاروي کهربايي گرفتار کردندي( البته خواهرمان)!
    نتيجه ي حکايت مينو زاکاني: خواهر يه نيگا دور برت بنداز! آدم هايي که نفس حق دارن زيادناااااا ! حالا نمي خوام بگم کي... مثلاً... حالا من نه يکي ديگه! حالا راهم دوره و نمي توني سر کلاس اخلاق من بياي از دوستان ديگر استفاده کن!
    ساعت سه و نيم يه ميس بنداز يادم بي افته تو نماز شبم دعات کنم.

    پاسخ

    يني آخر ِ نمايشنامه نويسي ِ کودکي :دي
    ياد من او افتادم
    ياد مرام حاج فتاح و علي
    کاش منم ياد مي گرفتم همه جوره خدا رو بخوام
    همه جوره
    التماس دعا
    :|
    برم لو بدم همه چي رو؟:|
    من دنبال خندم فقط ديگه؟:|
    پاسخ

    :@
    + مهديت 
    مهم اين نيست که دربازبشه...مهم اينه که گره باورهامون (اعتقادوايمان) بازنشه
    وچه خوب....
    پاسخ

    هوم؟
    + مستعان 

    پاسخ

    بح بح دوست گلم:)


    سلام...

    معلومه تو هنوز يوسف را نشناخته اي تا خداي يوسف را بشناسي

    در آن لحظه در هاي کاخ باز ميشد و عطش زليخا سردتر ...!

    و اين نه از نسيم بيرون کاخ، که از صفاي دل يوسف بود که زليخا آرام تر ميشد....!

    پس نگو يا فتّاح...!

    اگر يوسف را نشناختي، نجواي دلت را به ذکر يوسف روشن کن....! نه خداي يوسف....!

    التماس دعا

    پاسخ

    سلام...چقد سنگين!
    سلام...
    پاسخ

    سلام...
       1   2   3      >