ساقی رضوان ( سه شنبه 21/10/89 :: ساعت 3:27 عصر)



مولای من!


دلم بارانیست...


باز شب چهارشنبه از راه رسید و دلم هوای جمکران دارد...


کاش می شد در برابر گنبد فیروزه ای جمکرانت بنشینم و مرواریدهای عشق را بر گونه هایم جاری سازم...


کاش می شد حدیث دل تنگی را برایت واگویه کنم...


کاش می شد کنار منتظرانت دست دعا برآرم و آمدنت را زیر بارش باران طلب کنم...


کاش می شد فقط دم از انتظارت نزنم و با گناه و معصیت دلت را به درد نیاورم...


عزیز زهرا!


اگر دعای فرج نبود چگونه عقده گشایی میکردم...


اگر...


ای بهانه ی خلقت!


صدای قدم هایت به گوش جان می رسد...


تعجیل کن...


تا تو نیایی گره از کار بشر وا نشود...


اما نکند بیایی و من نباشم...



پ.ن: هر هفته آمدنش را نظاره میکنم و ... به کجای هستی بر میخورد اگر...


التماس دعای فرج...یا علی...