سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( جمعه 90/4/17 :: ساعت 4:13 عصر)


می خواستم برم بلند ترین نقطه تهران زیارت شهدا...

حتی قم نرفتم که حتما برم کوه و مث دفعه ی قبل ناراحتی های درونیم که غلیان کرده رو رفع کنم!

یهو فهمیدم که امروز توی گلزار جشن تولده و ...

تا اینو شنیدم چند تا دلیل برا خودم جور کردم که حالا وقت کوه رفتن نیست و حسابی خسته میشم و هفته ی بعد به کلــــــــی انرژی نیاز دارم و کم میارم و ...!!!

خلاصه تصمیم نگرفتم کجا برم! خودمو سپردم دست تقدیر...

تقدیر هم نذاشت 5شنبه برم گلزار...

این طوری شد که راهی شدم برا جشن تولد شهید مسلم فراهانی...

چهل و هفتمین سالگرد تولدش بود...

جشن خوبی بود...

کیک خوردیم...

اما طبق معمول موقع هدیه دادن که هر که پررو تر نصیبش بیشتر هیچی به ما نرسید!

این جور وقت هاس که قشنگ می فهمم دنیا طوریه که هر چقدرم برنامه ریزی کنی برا خودت، در عرض چند ثانیه همش میریزه به هم...

 

پ.ن: میخوای از گلزار بزنی بیرون و داری تو ذهنت حلاجی میکنی که آب خنک از کجا بری بخوری و ... یهو یه آقایی میگه حاج خانوم بفرما:

 

و تو مبهوتی که...!!!

پ.ن: اگه هفته ی پرکاری در پیش نداشتم بدون شک کاری میکردم تقدیر منو ببره بالای کوه!!:دی


التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...






سفارش تبلیغ
صبا