سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 90/8/17 :: ساعت 11:53 صبح)


داشتیم مهیا می شدیم دو تایی بریم کربلا...

میگفت باورم نمیشه که دوباره دارم میرم کربلا...

نجف که رسیدیم...

عید غدیر بود...

دم در حرم...

هنوز وارد حیاط نشده بودیم...

نگاهمون به ایوون طلا بود...

می خواستیم اذن بگیریم از مولا...

جلوی من بود...

هق هق زد زیر گریه...

منم...

شونه هاشو گرفتم و گفتم حالا باورت شد؟

 

پ.ن: این روزها غرق شدم توی خاطرات دو سال پیشم... همین روزها بود که...‌


التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...






سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا