سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 91/1/8 :: ساعت 7:14 عصر)


قرار بود پیاده گز کنیم... یه بار صبح یه بار عصر

مریضیم باعث شد اون وسط چند باری رو با ماشین گز کنم...

دلم تنگ شده برای پیچ ِ تند ِ آخر...

همون جا که نفس بند می اومد و باید انقدر تند قدم بر می داشتی تا نفس کم نیاری...

همون جا که توی راه برگشت وقتی می رسیدی به اون پیچ، روستای محل اسکان به راحتی دیده میشد...

همون جا که یه بار بعد از بالا رفتن ازش، نفسم دیگه بند اومده بود و نشستم رو یه تخته سنگ...

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برا اون پیچ تنگ شه...هیچ وقت!






سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا