سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 91/7/18 :: ساعت 7:29 عصر)


آخرین شب ِ سال بود... قرار بود با آقایون، هیئتِ مشترک داشته باشیم...

بدجوری باد می اومد... هوا سوز داشت...

اگه جذبه ی رییس نبود هیشکی نمیرفت... فشار ِ رییس افتاده بود و دیگه واقعا کسی جرات نداشت بگه من نمیام!

باید میرفتیم حسینه ی دهیج... با محل اسکانمون، هفت هشت دقیقه فاصله داشت...

زدیم بیرون... چند نفر پتو پیچ شده بودن و دیدم رییس با اون وضعش همینطوری راه افتاده داره میره... پریدم پتومو برداشتم و پتو پیچش کردم...

به حسینیه که رسیدیم هیئت شروع شده بود... چسبید اساسی...

هنوز با شنیدن صدای اون شب دلم میره روی موکتِ حسینیه جا خوش میکنه...

فقط هیچ وقت نفهمیدم چرا هر چند دقیقه، میکروفن دست یکی بود! بعد از هیئت گفتم خب میدادن سمت خواهرا هم دست به دست می شد!!:دی






سفارش تبلیغ
صبا