سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( دوشنبه 91/11/2 :: ساعت 11:31 صبح)



روستایی ها یه عادتی داشتن که وقتی بچه ها میرفتن روستاهاشون اونا رو ناهار دعوت میکردن خونه شون. هر روز عصر که برمیگشتیم محل اسکان، بچه ها ازینکه امروز خونه ی کی دعوت بودن و چی خوردن و اینا تعریف میکردن و من و فردِ مذکور کلی غصه میخوردیم... اسپندی ها یا ازین عادت ها نداشتن یا اینکه به قول رییس ما نتونسته بودیم باهاشون گرم بگیریم و برا همین...

هر روز منتظر بودیم تا شاید یه تعارف الکی بهمون بزنن و مام جلوی بقیه کم نیاریم اما دریغ و حسرت همیشگی...

تا اینکه خانوم شفیعی یه روز تصمیم میگیرن بیان اسپند... جلوی پای ایشون یه گوسپند هم میکشن و ناهار خونه ی دهیار دعوت میشن... مام سرجهازیه ایشون...:دی

و اینگونه بود که من و فردِ مذکور بسی خرسند گشتیم و بساط سبزی پلو با گوشتِ شب فراهم شد!






سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا