سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( پنج شنبه 91/11/26 :: ساعت 11:23 صبح)



با مریضی ِ من، پیاده رفتن به اسپند و برگشتن ازش خیلی توان ازم میگرفت... هر وقت توی ماشین به اندازه یه نفر جا بود بچه ها سعی میکردن منو بندازن جلو تا با ماشین برم... گاهی هم مقاومت میکردم تا یه نفر دیگه بره... یه بار با همکاری رییس اومدیم زرنگی کنیم و سه نفری که میخواستیم بریم اسپند با ماشین بریم... 5 نفری سوار شدیم و رییس داشت سعی میکرد در رو ببنده  که یهو آقای نون گفت 2 نفر از خانومای اسپند پیاده شن!:|

من رسمن دود از کله م داشت بلند میشد... چون 5 نفرمون جا شده بودیم و فقط کافی بود کمک کنه در بسته شه:|

پیاده شدم... یادش بود که من مریضم، گفت بهتر نیست شما با ماشین برید؟! با عصبانیت به خانوم کلامی که توی ماشین بود اشاره کردم و گفتم ایشون پاشون درد میکنه بهتره ایشون برن!

رییسِ بنده خدا که سوار ماشین بود انقد ناراحت شده بود و وقت ِ حرکتِ ماشین با چشماش داشت ازم عذرخواهی میکرد...

بسکه عصبانی بودم حسابی ترمز بریده بودم و اگه فردِ مذکور نبود راه ِ بیشتر از نیم ساعت رو 5 دقیقه ای میرسیدم اسپند و کاری به این نداشتم که دو تا آقا باید جلوتر از ما باشن...






سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا