سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( یکشنبه 88/2/27 :: ساعت 4:27 عصر)


 

 
اسم کاروان اباصالح(عج) بود و اسم گروهی که بدون اینکه حتی بخواد توی اون گروه باشه و خبر داشته باشه شده بود امام حسن مجتبی(ع)... (غریب مادر ، سیب خوشبوی یاس!!) حکمتش چی بود که از دوستایی که پیش بینی کرده بودن با هم باشن ، جدا افتاده بود ، رو نمیدونست ولی هر چی بود براش بد که نشد! خیلی هم خوب شد! چون تنهایی رو خیلی دوست داشت ، اونم جاهایی که نیاز بود آدم توی حال خودش باشه بدون هیچ چیزی که فکرش رو از معبود و از یار منحرف! کنه...برای این هم شکر!

 

پ.ن : دلم سوخته بود که نماز طواف وداع نتونسته بودم بخونم....اما الان مامان برام قضاشو میخونه...کاش من هم پیشش بودم...

پ.ن : یا نرو یا منم با خودت ببر...

پ.ن : بی بی از این همه لطفت شرمگینم... کاش نادیده بگیری...

پ.ن : همیشه مدیون مهربونیاتم مولای من...اگه نبودم اونجا حتما او نروزای سخت برام...الهی شکرت...

 

  

 

ساعت 1 و 45 دقیقه به وقت عربستان رسیدن مدینه... شهر پیامبر ... السلام السلام یا رسول الله... وقتی از هواپیما پیاده میشد حس میکرد داره روی ابرا پا میزاره... داره وارد بهشت میشه... واقعا هم همینطور بود... روضةالنبی یه قطعه ای از بهشت روی زمینه... طعم شیرین این بهشت رو قبلا هم چشیده بود و حالا دوباره...

ساعت3 و 30 دقیقه به هتل جوهرةالعاصمیه رسیدن... نماز صبح نبردن حرم! به دلیل خستگی!!! خبر نداشتن که اگه اونو به حال خودش میذاشتن...!! کمی استراحت و بعد نماز صبح و صبحانه و غسل زیارت و حرکت... دل توی دلش نبود ...قرار بود ساعت 8 حرکت کنند ولی مثل همیشه حرکتهای دسته جمعی و تاخیر....!!! ساعت نزدیک 9 حرکت به سوی محبوب...

 

 

السلام علیک یا ریحانةالنبی...خدایا... مدینه...گنبد خضراء...

گنبد سبزت مرا تا آسمان بالا کشید...

 

 


چگونه باور کند...؟! این پاها دوباره جایی قدم بر میداشت که روزی... جایی که روزی کوچه های بنی هاشم بود ... مسمار و در سوخته بود... محل عبور ارباب بود ...میشه گفت یه دور ، دورِ مسجد النبی چرخیدن ، یه سلام دسته جمعی روبروی پیامبر ، با چشمانی بارانی ...

  

 

پنجره های بقیعی که هنوز که هنوزه نفهمیدتش... درکش نکرده! یکی نرفته تا اسم بقیع که میاد تمام بدنش به لرزه می افته از غربتش... یکی هم مثل اون...

 

 

کاش صاحب نام گروهش به فریادش برسه...از باب علی(ع) وارد مسجد شدن... خدا رو شکر که این در رو باز کرده بودند...8 ماه پیش که بسته بود! درهایی که منتهی به روضةالنبی و ضریح پیامبر میشد هنوز باز بود... خدا رو شکر...آخه روزی سه نوبت فقط به خانم ها اجازه میدن که برن نزدیک ضریح... 3 ساعتی صبح ، بعد از نماز ظهر و بعد از نماز عشاءشون!... همون جایی که خانه دخت پیامبر بود... همون جایی که در سوخته و مسمار... همون جایی که بلال اذان می گفت... همون جایی که ابولبابه... باز هم مناجات توابین و ستون توبه... الهی البستنی الخطایا ثوب مذلتی... چقدر این مناجات به دلش میشینه...وقتی پیش رسول خدا باشی اونم توی بهشت... اون وقت اعتراف به گناهات و توبه خیلی دل نشینه...

 

 

 

نزدیک زهرای بتول باشی و توی سجده بگی یا مولاتی یا فاطمة اغیثینی...چقدر دل نشینه قرآن خوندن توی مسجدالنبی... نماز خوندن... نماز ظهر رو به جماعت خوندن توی مسجدالنبی...دوشادوش مسلمون های کشورهای دیگه... که اغلب سنی هستند!...ولی تو چه کار به دیگران نداری؟! به فکر عشق بازی با معبود باش...!

بقیع رو هم روزی 2 بار باز میکردند ، یکبار صبح که مخصوص آقایون بود و یکبار هم عصر بعد از نماز عصرشون! که اجازه میدادند خانوم ها تا بالای پله ها برن و پشت پنجره ها باشن... اول فکر کرد طوری شده که نمیتونه بره کنار مزار ام البنین...

 

 
یه کم حالش گرفته شد! آخه اونجا یه ماموریتی داشت! که باید انجام میداد... ولی بعد فهمید که بقیع رو برای خانومها از در شمالی(یا همون پشتی!) باز میکنن و دقیقا تا مزار ام البنین میتونن ببینن! یعنی حتی مثل 8 ماه پیش طوری نبود که روبروی قبر 4 امام بتونه بایسته و اون ها رو از دور زیارت کنه!! دلش برا کسانی که اولین بارشون بود بدجور سوخت... حتی از دور هم...از هم می پرسیدن قبر ائمه کجاست؟! ولی اصلا دید نداشت! حیف! ولی اون میگفت به همین هم شکر...

مادر عباس... ساقی لب تشنگان..بی بی... دل تنگی بسیار بود...بعد از زیارت ائمه بقیع ... در راه مسجد ، روحانی دوست داشتنی آقای شهاب مرادی همراه خانواده اش بودند که بچه ها دورش جمع شده بودند و از صحبتهاشون استفاده میکردند...!

شب جمعه بود... دعای کمیل توی مسجد النبی...الهی و ربی من لی غیرک...یا من اسمه دواء و ذکره شفاء...چقدر دل نشین بود...اولین روز از حضور در سرزمین نبوی به پایان رسید... به همین زودی...

روز بعد روز جمعه بود..روز خوب انتظار...! چه خوب میشد اگه اونروز ،روز موعود بود...اما... نماز صبح که حدود یک ربعی!! طول میکشه مثل همیشه... بعد از نماز صبح و.قت خوبیه برای خلوت کردن... صبح جمعه و دعای ندبه... این الطالب بدم المقتول بکربلاء... همون دعایی که همیشه وقت خوندنش خوابه!...الی متی احار فیک یا مولای...

ظاهرا جمعه صبحها در روضه باز نمیشه برای خانمها! نمیدونست! نماز و دعا و ... خطبه های نماز جمعه..جالبه..عربها انقدر دقیق گوش به خطبه ها میدن که...! نماز جمعه...باز هم دوشادوش هم...توی مسجدالنبی...
بچه ها رو برده بودند مسجد غمامه و حضرت علی(ع) ولی چون حالش مساعد نبود اندکی!! ترجیح داده بود استراحت کنه تا مبادا مشکلی پیش بیاد... مسجد غمامه هم هنوز از 8 ماه پیش در حال تعمیر بود! مسجد حضرت علی هم که در بسته! شنیده بود که قصد دارن تخریبش کنن! ولی هنوز پابرجا بود شکر خدا...!

دوباره حضور در بقیع... دعایی از صحیفه سجادیه...نزد کسی که سید ساجدینه..کسی که خودش این دعاها رو می خونده... اشک... چه دوای شیرینیه برای دردها...
روبروی گنبد خضراء نشستن ، اون هم وقتی که فقط خودت باشی و خودش..پدر...لفظی که با اون رسول خدا روصدا میکرد... خودشون گفتن که من و علی پدران امتیم...جان به فداتون ای پدر...

 

 

روز بعد ، حال نامساعدش ، نامساعدتر شد! به خاطر همین نماز صبح رو نتونست بره مسجد... استراحت کرد...قرار بود ساعت 7 برن زیارت دوره..مسجد قبا...ذو قبلتین...مساجد سبعه...(دلش برا مسجد حضرت زهرا(س) حتی از پشت در بسته ش پر میکشید...) کوه احد... حتی تا توی ماشین رفت و کلی نشست اما دقیقا زمان حرکت حالش بدتر شد و پیاده شد و جا موند از قافله!!.. فقط دلش برا مسجد قبا سوخت...که دو رکعت نماز اونجا برابر عمره س... اما چه باید میکرد...رفت استراحت کرد..خدا رو شکر حالش بهتر شد و به سمت مسجد حرکت کرد... بعد از نماز ظهر در ورود به روضه باز شد و رفت... همراه خودش لباس آخرتی که از کربلا گرفته بود رو هم برده بود... پدر جان خودت شفیعم باش... خودت و دخترت و پسر دخترت...

حرکت به سوی مسجد مباهله...

 

 
و ازون جا هم فروشگاه القمه!!سوغاتی خریدن از مستحبات زیارت هست دیگه!!:دی

روز بعد ، اون حال نا مساعد توی مسجد وقتی برای نماز صبح رفته بود پیش اومد! مجبور شد بعد از نماز علیرغم میل باطنیش کمی توی مسجد استراحت کنه!! چون به هیچ عنوان توان برخاستن نداشت...!! پدرجان به پای بی احترامی نذار... اصلا دلش نمیخاست اینطور شه...بعد از صبحانه هم استراحت کرد...

بعد از نماز ظهر ، سومین حضور در روضه.. کلی عقده دل واکردن پیش پدر... پیش مادر...سوره دهر...ضحی...فاما الیتیم... حدیث کساء...

جلسه هایی هم که گذاشته بودن انصافا مفید بود.. حاج آقای امامی روحانی کاروان انقدر شیوا و دلچسب صحبت میکردن که همه مجذوبشون شده بودند! معینه کاروان هم همین طور...بین بچه ها خوب جا باز کرده بودند و تونسته بودند ارتباط خوبی برقرار کنن...

حضوری دوباره در بقیع...و درد اینکه هنوز بقیع رو درک نکرده آزارش میداد... سخت بود..چهار امام... اینطور غریبانه...اون وقت هیچ معرفتی... خدایا به فریاد برس...

 

 

 






سفارش تبلیغ
صبا