سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 88/3/12 :: ساعت 1:11 عصر)

 

ای اشک هر چه ریزمت از دیده زیر پای

بینم که باز بر سر مژگان نشسته ای

 

 

پ.ن : اماما! کاش بودی این روزها... اما نه... همان بهتر که نیستی تا ببینی چه ها که نمیکنند... همان بهتر که نیستی تا مثل ما غصه بخوری که چرا....!:(

پ.ن : خدا به هممون رحم کنه...

پ.ن : اللهم عجل لولیک الفرج...

  

 

 

صبح روز بعد حالش از دیروزم بدتر شد.. نمیدونست چرا... شاید از کمبود خواب بود...شایدم...هر چی بود سعادت نماز شب خوندن اونم پیش بهانه خلقت ازش گرفته شده بود... ناراحت نبود...راضی بود به رضاش... یا رسول الله...مددی... باز هم توان برخاستن نداشت... کمی استراحت کرد... قرار بود اون روز زیارت دوره ویژه مدینه ببرن...جاهایی که کاروانهای عادی رو نمیبرن... مثل شکاف کوه احد...آبار علی و ... وقتی وارد هتل شد بچه ها سوار اتوبوس بودن...اصلا تصمیم نداشت با اون حالش بره ولی معاون کاروان رای شو زد! منتظر راوی بودن...سریع تصمیم گرفت که باهاشون بره... صبحانه برداشت و داخل اتوبوس شد و وقتی دید هنوز حرکت نمیکنند تصمیم گرفت برای اینکه حالش شاید بهتر شه چایی بخوره.. پیاده شدن همانا و چایی آوردن همانا و رفتن بچه ها همانا!!... وقتی چایی به دست به در هتل رسید ، انگار نه انگار که تا چند لحظه پیش اونجا چند تا اماشین با کلی آدم بود!! باز هم از قافله جا موند...!!! حتی وسایلاش هم داخل ماشین بود...ولی ظاهرا راننده چون تاخیر زیادی داشتند به هیچ عنوان حاضر نشده که کمی دیگه صبر کنه! به غیر از اون چند نفر دیگه هم جا موندند...!! بهت زدن شده بود..مگه میشد..؟!!

شاید قسمت بوده که استراحت کنه و با نشاط بیشتری به نزد پدر بره... به مسجد رفت و مشغول دعا و نماز... بعد از نماز ظهر مشغول قرآن بود که به این فکر افتاد که میشه اولین نفری باشه که وارد روضه میشه؟! با خودش گفت نه! چون معلوم نبود کدوم در باز میشه و صد در صد افراد دیگه زودتر وارد میشن... جلوی یه در منتظر ایستاد... که از قضا همون در باز شد!!! از اشتیاق فراوون دوید...از یه طرف شوق حضور در روضه و از طرف دیگه خجالت کشید یه لحظه از پدر...! با خودش فک کرد اگه الان خود روسول الله روی منبر نشسته بودند برای دیدنشون میدوید یا نه؟! وقتی این فکر رو کرد سریعتر دوید! اولین نفر...باور کردنی نبود... خدایا شکر... پشت ستون توبه ایستاد و شروع کرد به نماز خوندن...بعد از نماز همون جا طوری که مزاحم کسی نباشه ایستاد و دعا و اشک و استغفار و آیه نور و ...

بعد از نماز مغرب و عشاء حرکت کردند به سمت مسجد شیعیان...

 

 

 

چقدر دلچسب بود! فضای بیرونی مسجد آدم رو یاد فضای نخلستان های زمان رسول الله...یا امیرالمومنین مینداخت...یاد...خیلی رویایی بود...اجازه دادن پیش رهبر شیعیان مدینه (آیت الله امری) هم رفتن...خیلی حالشون مساعد نبود...خیلی کهولت سن داشتند...انشاءالله که سلامت باشند...

 

 

 

مدیر کاروان همه رو بستنی مهمون کردند! اونم دلچسب بود...!!

 

روز آخر حضور در مدینه...

 

 

یعنی میشه دوباره این چشای گناهکار لیاقت دیدن گنبد خضراء رو پیدا کنه؟!...نماز صبح اونروز هم نرسیدن که برن حرم!! و توی هتل خوندن...فقط یه نماز صبح بود که توی حرم با حال مساعد خونده بود...!!دلش گرفته بود که این سعادت ازش گرفته شده بود...

آخرین حضور در روضةالنبی... 

پر از اشک..پر از عشق پدر...یا رسول الله مهمون بدی بود...می دونه..اما کرم شما که زیاده...

کلی نماز خوند و دعا و زیارت نامه...دل کندن سخت بود...اونم از پدر...دلش نمیومد بره...به خاطر همین نزدیک مأذنه بلال سرش رو گذاشت روی زمین و در حالی که مداحی گوش میداد چشماش خیس خیس بود...یا نرو یا منم با خودت ببر...با هر دل کندنی بود وداع کرد...بعد از نماز ظهر به سمت بقیع رفت...البته تنها نبود...شاید اولین باری بود که داشت با کسی توی این سفر میرفت زیارت...شده بود همسفر لحظه های وداع...سعیده یادته؟!

روبروی قبور یا امام الرحمه...هنوز هم معرفتی نبود...

 

 

 

 

چقدر سخته...آروم آروم از جلوی گنبد خضراء رد شد و دور شد و رفت...!!

 

 

 

 

بعد از ناهار و غسل احرام... لباس های احرامش رو پوشید...سفید سفید...

ای مجرم مُحرم شده درکنج حرم....مُحرم که شدی بکوش مَحرم گردی 

 

یعنی میشه مَحرم شد؟!

همه جمع شده بودند برای مراسم پایانی..صحرای محشری بود...همه سفید پوش...مدینه...مدینه...سخت بود اما شوق حضور در خانه خدا توی دلش موج میزد...خیلی لذت بخشه طواف...نشستن روبروی کعبه و زُل زدن بهش...

ساعت 5 رسیدن مسجد شجره ... نماز نافله احرام ... استغاثه به صاحب الامرش...تلبیه...

 

 

 

لبیک اللهم لبیک...لبیک ذالمعارج لبیک... لبیک غفار الذنوب لبیک...

 

اشک مجال نمیداد...باریدن گرفته بود شدید... 

من گرچه گنهکار و بدم یا الله...از درگه خود مکن ردم یا الله

گفتم که من و این همه عصیان چه کنم؟!...گفتی بیا من آمدم یا الله

بر درگه لطف و کرمت یا الله...من جامه سفید آمدم و نامه سیاه

در پیش تو آمدم که از من بخری ...یک عمر گناه را به یک لحظه نگاه

من غرق گناه امده ام یا الله...با روی سیاه آمده ام یا الله

با مهر محمد و علی و زهرا ...اینجا به پناه آمده ام یا الله

 

این اشعار بارون اشک رو تبدیل به سیل اشک کرده بود...

خدایا فقط برای تو شدن و از غیر تو بریدن حتی برای چند ساعت چه طعم شیرینی داره...

ساعت 8 به سمت حرم امن الهی حرکت کردند...

 

رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصِیراً؛

بارالها، مرا با صدق و استوارى داخل کن، و با صدق و درستى بیرون آر، و براى من از جانب خود تسلّطى یارى بخش قرار ده...

 

 






سفارش تبلیغ
صبا