سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( سه شنبه 88/4/30 :: ساعت 1:35 عصر)

 

 

 

صدایت میزند ، مثل هر بار دیگر که صدایت میزند ، مثل هر بار . اما نه . اینبار جور دیگری صدایت میزند . دل شکسته تر صدایت میزند . آنقدر صدایت میزند تا صدایش جوانه بزند . لبیکش را میشنوی که با لبیک های دیگر آمیخته شده . می ترسد . می ترسد که مبادا لبیکش را اجابت نکنی . نکند شکرش ، حمدش ، سودی نداشته باشد . با سری پایین و دلی مالامال از عشقت ، با چشمانی بارانی ، دلی شکسته فریاد بر می آورد که :

 

لبیک ! اللهم لبیک ! لبیک ذالمعارج لبیک ! لبیک غفار الذنوب لبیک

عبیدک بفنائک ، مسکینک بفنائک ، فقیرک بفنائک ، سائلک بفنائک  

 

پ.ن : دقیقا چنین روزی پارسال رسیدم مکه... همون روزی که ارباب از مدینه رفت مکه... ارباب..............این دل تنگم...

پ.ن : یا ابالحسن... شکرت که باز هم...

 

  

ساعت 12 شب ، مکه ، هتل کریستالات... شوق حضور در حرم امن الهی... چه لحظه های شیرینی... حرکت به سمت حرم... ساعت یک و نیم نیمه شب... خدایا... باز اون چشای گناهکار به جمال بیت عتیق ، به جمال خونه ت روشن شد... اللهم عجل لولیک الفرج... مسیر ورود به حرم هم مثل 8 ماه پیش بود...اینبار دیگه میدونست کعبه کدوم سمته... روبروی کعبه که رسیدن...سجده و اشک... الهی لک الحمد...

 

 

 

اینبار هم سر از سجده بلند کردن و دیدن کعبه همانا و خشک شدن سیل اشکها همانا!!... طبیعی بود..آدم مگه تو آغوش خدا گریه میکنه؟!... آرامش مطلق... فرار کرده بود به سوی خدا... طواف...پروانه وار و سرگردون... 7 شوط...نماز پشت مقام... باز هم یکی از بهترین نمازای عمرش... با نهایت توجه... چون فقط خودش بود و خودش...!

 

 

 

سعی... تلاش برای رسیدن به مقصود... عشق... تقصیر و باز هم حس بی وزنی..!! حس حرکت روی ابرا...طواف نساء و ...

بودن کسانی که شک کرده بودند و دوباره....یکی خیلی جالب بود! نماز طوافش رو توی حجر اسماعیل خونده بود!! وقتی متوجه اشتباهش شده بود که سعی رو هم انجام داده بود!!!...دوباره باید سعی رو انجام میداد...! ولی خدا رو شکر اون از این مشکلات نداشت....چقدر لذت بخش بود براش نزدیک کعبه نشستن و سر رو روی شاذروان گذاشتن و اشک ریختن...اللهم اغفر لی و تب علی... چقدر سخته دوریش...

صفایی کرد روی صفا و قرآن خوندن روی اونجا...

 

 

 

دعای ندبه رو پروانه وار دور کعبه خوندن و حیروون و سرگردون دنبالش گشتن و این الطالب بدم المقتول بکربلاء...کربلا....کربلا...کربلا...

 

 

بچه هاشون 13 به در هم رفتن!!!...ولی اون طبق معمول حرم بود اصلا خبر از این موضوع نداشت!! نفهمید کی رفتن و کی برگشتن!! یه بازدیدی هم از موزه مکه داشتند که باز هم نرفت! البته اینبار فداکاری کرد!! چون تعداد محدود بود!!!

زیارت دوره هم نرفت! چون غار حراء نمیبردند... ترجیح داد طواف کنه....

 

 

 

خیلی دلش میخاست توی طواف چشماش بارونی باشه...ولی مگه میشد؟! اون آرامش..اون بالیدن به خود...تناقض داشت با اشک... اما بالاخره فهمید چطور...با خورد شدن...با شکستن...با دعای ابوحمزه... با انا الذی عصیتُ... انا الصغیر الذی ربّیتَه... یا غفار الذنوب ، علام الغیوب ، تستُرُ الذنب بکرمک... شیرین ترین حس بود... اینکه با تمام وجود حس میکنی که هیچی نیستی...

یا باب الحوائج...هیچوقت این لطف رو فراموش نمیکنه... ممنونته...

 

 

 

احرام مجدد... عمره مجدد... این چهارمین بار بود که....اینبار مسجد تنعیم... البته اینبار به نیابت بود...

 

 

 

وفات حضرت معصومه...اخت الرضا...هم اونجا بود...روز اخر بود... از اذان نماز شب!! تا بعد از نماز ظهر موند حرم... چه ساعتهای شیرینی...

 

  

 

توی آخرین جلسه ای که گذاشتن قرار بود نتایج مسابقه ای که گذاشته بودند رو اعلام کنن...یه کم دیر رفت جلسه...وقتی رفت داشتن اسمش رو میخوندن!! فهمید توی مسابقه نفر اول!! شده..!!اصلا باورش نمیشدوووجایزه هم یه چمدون بود به چه بزرگی..!!! شده بود خانوم چمدونی!!بارش از همه کمتر بود...تا قبل از اون اتفاق خیالش راحت بود ولی با اون چمدون دیگه...همون طور باید میرفت توی هواپیما!!!...جالب شده بود...!

آخرین حضور توی حرم امن الهی...به زور روبروی کعبه جایی برای نماز پیدا کرد....چون حاج خانومای عرب!! اون جا رو قرق کرده بودند و اجازه نمیدادند کسی بنشینه... با چرب زبونی و عربی دست و پا شکسته تونست جا پیدا کنه!!!....

 

 

 

بعد از نماز مغرب و عشاء دوباره با سعیده....حکمتش چی بود که لحظه های وداع فقط با اون بود رو نمیدونست...ولی لحظه های خوبی بود...طواف وداع....دو تایی دعای طواف رو میخوندن که دیگه دلش طاقت نیاورد و شروع کرد ابوحمزه خوندن و ... بی قرار بود برای دیدنش... اما باز هم..کجا بود نمیدونست..حیروونش بود...دنبالش بود..اما پیداش نکرد...کاش زودتر میفهمید ابوحمزه دوای دردشه... اما دیگه دیر بود....وقت نماز عشاء شده بود... حتی نتونست نماز طواف وداع رو بخونه....دلش گرفت و رفت...

 

 

 

کعبه بام پروازیست که از بلندای آن به آغوش خدا صعود! میکنم...

آغوشی مالامال از آرامش و عبودیت و بندگی و عشق...

میگردم و میگردم و میگردم تا به آغوشش برسم...خدا کند...

 

 

الهی لک الحمد بالنعمة...






سفارش تبلیغ
صبا