|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 5/11/90 :: ساعت 11:29 صبح)
چشماتو که باز می کنی یه مسیج میاد برات که: در اولین صبح ربیع الاول چشمام رو به شما قرض می دم تا از گوشه ی صحن گوهرشاد رقص دانه های برف دور گنبد طلایی رو به نظاره بنشینید... و این گونه بهارت با حس خوبی آغاز می شود... حسی پر از او... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( یکشنبه 2/11/90 :: ساعت 12:32 عصر)
از ماشین که پایش را زمین گذاشت چشمش به گنبد خاکی و مخروب افتاد عقده ی چندین ساله ش به یک باره در چشمش نشست ذکر لبش شده بود ح س ن چشمش گنبد می دید و دلش کنار قبری خاکی در مدینه بود... قدم به قدم نزدیک می شد و دلش ح س ن ی تر... غریبی که حتی همان گنبد را هم... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( جمعه 30/10/90 :: ساعت 7:9 عصر)
فرقی نمیکنه مشکلش کوچیک باشه یا بزرگ، فقط دلش میخواد در مورد مشکلش حرف بزنه... اون دنبال راه حل برای مشکلش نمی گرده، فقط میخواد نگرانیشو با حرف زدن کم کنه و آروم شه... دنبال یه همدم... یه گوش ِ خوب میگرده برا شنیدن حرفاش... همین... پ.ن: مضمون این حرفا رو توی یه کتاب امروز خوندم و دیدم عجب رازی درونم هست! |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( دوشنبه 26/10/90 :: ساعت 8:25 عصر)
آنقدر محوِ ماه شده ام که خورشید یادم نمی کند... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 21/10/90 :: ساعت 7:46 عصر)
دعای هجدهمش است... همانند سن ِ مادر، که هجده بود و کوتاه... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( پنج شنبه 15/10/90 :: ساعت 9:37 عصر)
وقتی دلگیر می شم سریع دلم ُ جمع می کنم ُ میام پیش خودت میام ُ سفره ی دل تنگی هام ُ کنارت پهن می کنم نقل ِ اشکامُ می پاشم روی سفره دونه دونه بر میدارم و با تمام وجود می چشم شیرین ِ کنار ِ تو از دل تنگی ها گفتن شیرین ِ فقط برای تو راز ِ دل گفتن دل چسب ِ قطره قطره می بارم حرف به حرف دل می دی نمی دونم تو کنارمی یا روبروم نشستی اما می دونم هستی... فقط کاش برای یک بار هم که شده می تونستم از چشمات نرگس بچینم... |
||
|
|
|
|||
|
ساقی رضوان ( جمعه 9/10/90 :: ساعت 10:7 عصر)
آروم و بی صدا دونه دونه چکیدن ِ اشک... اما چقدر درد آوره این به دل نشستن...
|
||||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( پنج شنبه 8/10/90 :: ساعت 8:50 عصر)
تا اینکه یه بار می ره مشهد و ظاهرا دوست سابقشم مشهد بوده و خبردار میشه استادم مشهد هست و می ره سراغش و میگه بیا دوباره مثل سابق بشیم با هم... استادم بهش میگه آدم باید دوستی داشته باشه که یا براش مفید باشه یا اون برا دوستش مفید باشه و در حالت ایده آلش جفتشون برا هم مفید باشن... دوست سابقش میگه خب تو برای من مفیدی دیگه... ازت کلی چیز یاد می گیرم... کاری به چیزای دیگه مون هم نداشته باشیم و با هم دوست باشیم! استادم گفته نه دیگه نشد! سیاست ما عین دیانت ماست! نمیشه که کاری به چیزای دیگه ی هم نداشته باشیم...
پ.ن: اسم 9 دی که میاد به خودم می بالم که منم اون روز میدون انقلاب بودم و انزجار خودم رو از فتنه گرا و هتاکان به عزادارای ارباب اعلام کردم...
|
||
|
|
کل نجواها
|
|