1   2   3   4      >

ساقی رضوان ( چهارشنبه 12/11/90 :: ساعت 9:25 عصر)



غصه خوردم ازین که نتوانستم ببینمت


اما شادم ازین که به فاصله ی یک روز


پا جای گام هایت گذاشتم...


دل آسمان پر بود و می بارید...


به عشقت گام بر میداشتم و حس میکردم رد پایت را...


پایم را روی زمین می کشیدم و از صدایش لذت می بردم...


نگاه به قبور می کردم و نگاهت را درون سنگ های زلال می دیدم...


سرم خوش شده بود و کودکانه...


حلاوتی داشت وصف ناشدنی امروز...




ساقی رضوان ( یکشنبه 2/11/90 :: ساعت 12:32 عصر)



از ماشین که پایش را زمین گذاشت چشمش به گنبد خاکی و مخروب افتاد


عقده ی چندین ساله ش به یک باره در چشمش نشست


ذکر لبش شده بود ح س ن


چشمش گنبد می دید و دلش کنار قبری خاکی در مدینه بود...


قدم به قدم نزدیک می شد و دلش ح س ن ی تر...


غریبی که حتی همان گنبد را هم...




ساقی رضوان ( دوشنبه 26/10/90 :: ساعت 8:25 عصر)


این روزها


آنقدر محوِ ماه شده ام که


خورشید یادم نمی کند...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 21/10/90 :: ساعت 7:46 عصر)


کوتاه ترین دعای صحیفه ی سجادیه،


دعای هجدهم‌ش است...


همانند سن ِ مادر،


که هجده بود و کوتاه...




ساقی رضوان ( جمعه 25/9/90 :: ساعت 4:26 عصر)



یه ساله ذهنم مشغوله که مگه میشه جواب ندی؟


یه واسطه فرستادم اما بازم جوابی نشنیدم


چقدر شاکی بودم ازت...


غافل ازینکه...


دیروز بعد این همه درگیری فهمیدم کار ِ خودت بوده...


وقتی اسمت رو بالای سرش دیدم...


وقتی چشمم به تاریخ خورد که دقیقا همون روزی بود که...


با زبون بی زبونی بهم گفت خجالت بکش..


منم از خجالت دیگه نتونستم بمونم کنارش


چقدر دیر فهمیدم...


چقدر...



پ.ن: چند شبه که ماه رو غبار گرفته می بینم... :(




ساقی رضوان ( شنبه 19/9/90 :: ساعت 11:23 صبح)


از آن شب


ماه که میبینم یاد ماه ِ بنی هاشم میکنم...



پ.ن: آن شب، نجف، توی حیاط حرم مولا بودم، سرمو که بلند کردم هلالِ ماه جلو چشمم اومد و ...



بعدنوشت: ظاهرا امروز ماه می گیرد!




ساقی رضوان ( یکشنبه 6/9/90 :: ساعت 3:52 عصر)


در خاطرم ثبت می شود:


عصر جمعه ای


دلی بارانی


هوایی غریبانه


و


امامی غریب تر از غریب...




ساقی رضوان ( جمعه 20/8/90 :: ساعت 7:13 عصر)


اسم سامرا که میاد دیوونه میشم...


آدم هر وقت که میره کربلا راش ندن بره سامرا خیلی درد داره...


خیلی...


می خوام چشمامو ببندم و حس کنم که راهم دادین...


حس هم کمه...


می خوام چشمامو ببندم و بازش که می کنم ببینم که راهم دادین...


ینی میشه سرمو بذارم روی همون ضریح چوبی و برا غربتتون خون گریه کنم؟


لباس آخرتم فقط چشم انتظاره همون ضریح چوبیه...


بذارید بیام به حُرمت همین شبِ عید...




ساقی رضوان ( سه شنبه 8/6/90 :: ساعت 1:20 عصر)



ماه مبارکِ امسال دعای حج رو حفظ شدم و بعد نمازهایی که می خوندم خوندمش...


رمضانم عجین شده بود با بیت الله...


حالا که لحظات آخر ماه مبارک رو سپری میکنم، حسم شبیه وقتاییه که داشتم وداع می کردم با کعبه...


یه حسِ غم که بیشترش شادی ِ ...


یه حسِ خنک...


یه حسی که...


خداحافظ ماهِ خدا...


خداحافظ سحر با طعمِ ابوحمزه...


خداحافظ قرآن با طعمِ حرم آقا و بی بی...


خداحافظ افطار با طعمِ نجف...


خداحافظ...



پ.ن: خوبیه تلویزیون توی این یه ماه برا من برنامه های دم افطارشون از نجف و تلاوت قرآن از مشهد و قم بود...


پ.ن: دستای شیطون که بسته بود اون بودم... وای به حالم که داره دستاش باز میشه...



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( دوشنبه 24/5/90 :: ساعت 7:58 عصر)


یکی از باب های کرم ِ خداوند گشوده شد


و در نیمه ی ماهِ بندگی


ماهی کامل،


همو که کریم ِ اهل بیت است به ما عطا شد...




   1   2   3   4      >