1   2   3      >

ساقی رضوان ( پنج شنبه 15/10/90 :: ساعت 9:37 عصر)



وقتی دلگیر می شم


سریع دلم ُ جمع می کنم ُ میام پیش خودت


میام ُ سفره ی دل تنگی هام ُ کنارت پهن می کنم


نقل ِ اشکامُ  می پاشم  روی سفره


دونه دونه بر میدارم و با تمام وجود می چشم


شیرین ‌ِ


کنار ِ تو از دل تنگی ها گفتن شیرین ِ


فقط برای تو راز ِ دل گفتن دل چسب ِ


قطره قطره می بارم


حرف به حرف دل می دی


نمی دونم تو کنارمی


یا روبروم نشستی


اما می دونم هستی...


فقط


کاش


برای یک بار هم که شده


می تونستم


از چشمات


نرگس بچینم...




ساقی رضوان ( شنبه 2/7/90 :: ساعت 5:16 عصر)


بازم یه نشونه...


بازم تشییع شهدا...


بازم قدری نفس کشیدن توی این شهر، اونم تو اوج آلودگی ها...


بازم من، او و دیگر هیچ...




 





 




ساقی رضوان ( دوشنبه 21/6/90 :: ساعت 12:29 عصر)



چشمت روشن داداش محمدم...


ولی...


امسال بدونِ مادرت باید سالگرد بگیریم سی امین سالِ پروازتو...




ساقی رضوان ( سه شنبه 15/6/90 :: ساعت 6:11 عصر)



اسمش رو گذاشتن یارِ آسمونی...


اما هیچکس برای من


"تو"


نمیشه


یارِ همیشگیِ من...




ساقی رضوان ( یکشنبه 6/6/90 :: ساعت 1:11 عصر)



دل‌م...


تنگ شده برا وقتی که


کنارت می نشینمُ


سرمُ که بلند می کنم...




ساقی رضوان ( جمعه 17/4/90 :: ساعت 4:13 عصر)


می خواستم برم بلند ترین نقطه تهران زیارت شهدا...


حتی قم نرفتم که حتما برم کوه و مث دفعه ی قبل ناراحتی های درونیم که غلیان کرده رو رفع کنم!


یهو فهمیدم که امروز توی گلزار جشن تولده و ...


تا اینو شنیدم چند تا دلیل برا خودم جور کردم که حالا وقت کوه رفتن نیست و حسابی خسته میشم و هفته ی بعد به کلــــــــی انرژی نیاز دارم و کم میارم و ...!!!


خلاصه تصمیم نگرفتم کجا برم! خودمو سپردم دست تقدیر...


تقدیر هم نذاشت 5شنبه برم گلزار...


این طوری شد که راهی شدم برا جشن تولد شهید مسلم فراهانی...


چهل و هفتمین سالگرد تولدش بود...


جشن خوبی بود...


کیک خوردیم...


اما طبق معمول موقع هدیه دادن که هر که پررو تر نصیبش بیشتر هیچی به ما نرسید!


این جور وقت هاس که قشنگ می فهمم دنیا طوریه که هر چقدرم برنامه ریزی کنی برا خودت، در عرض چند ثانیه همش میریزه به هم...









 


پ.ن: میخوای از گلزار بزنی بیرون و داری تو ذهنت حلاجی میکنی که آب خنک از کجا بری بخوری و ... یهو یه آقایی میگه حاج خانوم بفرما:


 


و تو مبهوتی که...!!!


پ.ن: اگه هفته ی پرکاری در پیش نداشتم بدون شک کاری میکردم تقدیر منو ببره بالای کوه!!:دی



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( سه شنبه 7/4/90 :: ساعت 1:0 عصر)



امروز شهادت باب الحوائج...


توی شهر مهمونی بود...


همسفرات اومده بودن...


و بوی کربلا...







 


پ.ن: یا مولا یا ابالحسن یا علی بن موسی آجرک الله فی مصیبة ابیک...


پ.ن: چند روز پیش پایین پای بی بی، تسلیتمون رو عرض کردیم...




التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( یکشنبه 21/1/90 :: ساعت 11:30 صبح)



ببخش دیروز نشد خیلی کنارت بمونم...


چون فقط برای سید اومده بودم گلزار...


نمیدونم چرا 5 شنبه بدون اینکه بخوام نرفتم پیشش...


وقتی یادم اومد سالگردش بود و نرفتم پیشش یه جوری شدم...


حس بدی بود...


تا اینکه دیروز یهو خدا همه چی رو جور کرد...


یه مهمونی ِ خصوصی...


اونم زیر بارون...




پ.ن: تصمیمم رو گرفتم... میخوام برم... (مراجعه شود به پ.ن چند پست قبل)


پ.ن: این روزها خیلی خیلی دعا کنید ساقی رو!



التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( یکشنبه 15/12/89 :: ساعت 9:56 عصر)



عزیز ِ دل! 23 اُمین سالگرد عروجت مبـــــــــــــــــــــــــــــارک


هم عروج خودت هم عروج هم ردیف هات!


هر چند خیلی جاتون خالیه توی این زمونه...


ممنون که خواستی...


بیشتر از همیشه چسبید سلام به ارباب...




پ.ن: امیدوارم حلال کنه اون شهید، عملی بس قبیح و شرورانه ی ما رو!


پ.ن: خدایا شکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرت...


پ.ن:‌ سنا جان ممنون که اومدی :)


پ.ن: تقدیم به کسانی که خواهان شوکولات بودند!!:دی



 التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( جمعه 13/12/89 :: ساعت 1:46 عصر)



در پس هر بی نشانی نام هاست *** زینت تاریخ ما گمنام هاست


23 اُمین سالگرد شهادتت نزدیکه...


خوشحالم وقتایی که دستم از عمو دوره و نمیتونم برم پیشش، تو هستی...


هستی و میام پیش تو...


میام پیش تو و ...


منتظر یک شنبه ام که بیاد و ...


منتظرم یار همیشگی ِ من!



پ.ن: خانومایی که میخان 1شنبه باشن توی مراسم سالگردش، خبر بدن! البته مراسمی نیست! به صرف شوکولات!!!:دی



التماس دعای فرج... یا علی...




   1   2   3      >