|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 5/11/90 :: ساعت 11:29 صبح)
چشماتو که باز می کنی یه مسیج میاد برات که: در اولین صبح ربیع الاول چشمام رو به شما قرض می دم تا از گوشه ی صحن گوهرشاد رقص دانه های برف دور گنبد طلایی رو به نظاره بنشینید... و این گونه بهارت با حس خوبی آغاز می شود... حسی پر از او... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( جمعه 29/7/90 :: ساعت 8:1 عصر)
این همه سال عمر کنم و هیچ وقت نخوای که روز مخصوص زیارتت پیشت باشم... ناراحت نیستم... چون به برادرت پناه می برم و کنار اون زیارت نامه میخونم و مطمئنم خیلی زود... . . . مولای من! چشم دوختم به عیدی ات... از جلوی چشمام برش ندار...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( پنج شنبه 21/7/90 :: ساعت 5:24 عصر)
روبروی پنجره فولاد دم دمای نماز ظهر بود و روبرو گنبد آقا و نزدیکای پنجره فولاد دنبال جا میگشتم که کنار یه پیرمردی که نمازش تموم شده بود خالی بود... رفتم نشستم و پیرمرده بلند شد بره تو صف آقایون... یهو چشمم خورد به تسبیحش که روی زمین جا مونده بود... گفتم حاج آقا تسبیحتون افتاده! خنده ی نمیکنی کرد و از رو زمین برش داشت و یهو گرفت سمت من و گفت بگیرش... گفتم نه ممنون... چند باری تشکر کردم ولی انگاری مصمم بود که تسبیحشو بده من! دیگه منم گرفتم و تشکر کردم و رفت...
بعد از خوندن نیم جزء قرآن، بسته های حاوی گل های بالای ضریح رو پخش میکردن بین زائرا... گل ها تموم شده بود و به بقیه نبات میدادن... معلوم بود همون نباتم آخراشه و زائرا خدا خدا میکردن که بهشون برسه! خانومه کنار دستیه من میگفت امام رضا من که هر چی خواستم ازت بهم دادی اینم بده! به اون که رسید نباتا تموم شد و ته ساک یه نبات بدون بسته بندی افتاده بود که خادم بهش داد و رفت یه ساک دیگه بیاره! خادم اومد و اون خانومه دوباره یه بسته نبات گرفت! خادم بهش گفت حواسم هست 2 تا گرفتی ها! به منم یه بسته داد و رد شد و یهو رفت اون ور! به اون یکی بغل دستیه من نداد! برگشتم به خانومه که 2 تا گرفته بود گفتم خانوم خب شما اون نباته که بدون بسته س رو بده به این خانومه... گفت نه! مال خودمه جفتش!!! چقدر فرق است بین دل های آدم ها و دست هایشان...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( شنبه 16/7/90 :: ساعت 9:26 عصر)
ای خدا منو از همین جا پر بده تا کربلا... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( دوشنبه 11/7/90 :: ساعت 6:11 عصر)
قند در دلم اقیانوس می شود... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( جمعه 31/4/90 :: ساعت 11:50 صبح)
وقتی بدون ِ دل اومدم پیشت، توقع بیجایی ِ که بخوام مثل همیشه اذن دخول بخونم... یا وقتی دارم زیارت نامه می خونم حواسم باشه و حس کنم داری نگام میکنی... یا نه اصلا دو رکعت نماز زیارت بخونم... اما هیچ کدوم باعث نشد حس کنم کم گذاشتم... چیزی که آرومم می کرد فقط و فقط لبخند پاکی بود رو لبای فرشته های کوچولویی که برای اولین بار تو عمرشون خودم آوردمشون کنار ضریحت... اشکای پاکی بود که از چشمای نازنینشون جاری بود وقتی برا اولین بار خاله داشت براشون زیارت نامه می خوند... آقا ممنونم ازت یه دنیا که اذن دادی... خدا کنه شرمنده ی خواهرت نباشم...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 22/4/90 :: ساعت 8:41 عصر)
بازم توفیق اجباری بود و داشتم تایپ می کردم: وقتی میری مشهد، نائب الزیاره ی کسی باش که خیلی دلش می خواست بره پیش آقا... راه رو هم طی کرد... ولی عمرش کفاف نداد و حالا سر راه زائرای برادرشه...
جسم ِ بی دلم رو می برم محضر مولا و ... حلال کنید و دعا...
پ.ن: اگر کامنت قبیحی با اسم من داشتید، بدانید و آگاه باشید که بنده ای از بندگان خدا اسم ندارد و از اسم من استفاده می کند!!! التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( یکشنبه 29/3/90 :: ساعت 11:32 صبح)
نگاهم را به سقف مسجد میدوختم و در خیالم معتکفِ چشمانت می شدم...
پ.ن: میگفت مث روز اول که دنیا اومدید شدید... نمیدونم شدم یا نه ولی خوشحالم که با سالروزش یکی شده...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( شنبه 7/3/90 :: ساعت 12:28 عصر)
حیف باشد تو باشی و مرا غم ببرد التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( شنبه 31/2/90 :: ساعت 7:25 عصر)
من اسیرِ ِ هر که باشم ضامنم تنها یکیست
التماس دعای فرج...یا علی علیه السلام... |
||