ساقی رضوان ( سه شنبه 17/8/90 :: ساعت 11:53 صبح)



داشتیم مهیا می شدیم دو تایی بریم کربلا...


میگفت باورم نمیشه که دوباره دارم میرم کربلا...


نجف که رسیدیم...


عید غدیر بود...


دم در حرم...


هنوز وارد حیاط نشده بودیم...


نگاهمون به ایوون طلا بود...


می خواستیم اذن بگیریم از مولا...


جلوی من بود...


هق هق زد زیر گریه...


منم...


شونه هاشو گرفتم و گفتم حالا باورت شد؟


 


پ.ن: این روزها غرق شدم توی خاطرات دو سال پیشم... همین روزها بود که...‌



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( دوشنبه 4/7/90 :: ساعت 6:38 عصر)



همه چیز از همین جا شروع شد، از باب الرضای حرمت... که منتهی می شود به ایوان طلایت...


و من به تازگی فهمیدم خودت امضا کردی در همین لحظه که مهمان پسرت باشیم در حرمش...


اگر نبود عنایتت هیچ گاه چنین نمیشد...


الحق که خوب سقاییست...خوب...



- با محبوبه مشغول عکس گرفتن جلوی همین باب الرضای حرم مولا علی علیه السلام بودیم که آقای میان سالی با لهجه ی مشهدی پیشنهاد داد از هر دوی ما عکس بگیره... با اکراه گوشیمو دادم بهش و ازمون عکس گرفت... بعد، از جیبش 2 تا صد تومنی مهر شده در آورد و بهمون عیدی داد... اخه عید غدیر بود... فهمیدیم که سیده... تشکر کردیم...


چند روز بعد توی بین الحرمین داشتم فیلم میگرفتم که یه آقایی از جلوم رد شد و گفت عکس نمی خواید بندازم ازتون؟! محلش نذاشتم... یه لحظه به خودم اومدم دیدم همون آقا سیده... محبوبه تو حال خودش بود... صداش کردم اونم اومد... ازمون پرسید سامرا رفتید؟ گفتیم قرار بود بریم اما کنسل شده و حتی پولشم بهمون پس دادن!... گفت اگه  پاساتون دستتونه میتونم ببرمتون... گفتم مدیر کاروان برای غذای حرم بهمون پاس  رو نمیده و با کلی التماس راضی شده فردا خودش بره برامون غذا بگیره! حالا بگیم پاس بده بریم سامرا؟ عمرا ! گفت چند تا غذا می خواید؟ من میتونم فیش بگیرم! با کلی خوشحالی گفتیم 2 تا بسه برا کل کاروان... گفت نه! تمام صفاش به اینه که بیاید تو خود حرم غذا بخورید... مام قبول کردیم و قرار شد بعد نماز ظهر و عصر دم مضیف العباس باشیم...


از طرف دیگه رفتیم نذورات حرم حضرت سقا... به یه آقایی یه پوستر دادن که عکس ضریحش بود... گفتم میشه ببینمش؟ نایلون حاوی پوستر رو بهم داد و گفت توش 2 تا فیش غذای فردا ظهره و سریع رفت! اصلا مهلت نداد چیزی بگیم! من و محبوبه هاج و واج مونده بودیم...


بعد نماز... دم مضیف العباس منتظر آقا سید بودیم... اومد و 2 تا فیش بهمون داد و راهنمایی مون کرد بالا... با خدام عرب به راحتی عربی صحبت میکرد و انگار همشون رو میشناخت... گفت ما با اینا رفت و امد داریم... مشهد میان خونمون...


لذیذترین غذای عمرم رو تو بهترین جا خوردم... مهمون حضرت سقا که باشی می فهمی چی میگم...از آقا سید کلی تشکر کردیم و 2 تا غذای دیگه رو هم گرفتیم و بردیم هتل برای بقیه کاروان... چقدر خوشحال میشدن زائرا وقتی میفهمیدن غذای حرم حضرت سقاس... مدیر هم به قولش عمل کرده بوده و برا کل کاروان 10 تا غذا از حرم ارباب گرفته بود...


2 ماه گذشت و جلوی باب الجواد حرم امام رضا علیه السلام کاملا اتفاقی آقا سید رو دیدم... خیلی دنیا کوچیکه... خیلی... رفتم سمتش و تازه اونجا بود که فهمیدم جزء خادمای حرمین کربلاست... -



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( یکشنبه 20/6/90 :: ساعت 12:3 عصر)



عقیق به ولایتت شهادت داد


من هم به چکه های عقیق،


وقتی سر در چاه می بردی...




ساقی رضوان ( دوشنبه 31/5/90 :: ساعت 1:15 عصر)


ح س ی ن هم عاشقِ ع ل ی ست...


نام تمام پسر هایش را ع ل ی نهاده...


ع ل ی اکبر


ع ل ی اوسط


ع ل ی اصغر



عاشق ح س ی ن که
باشی ع ل ی را هم...



بعدتر نوشت: امروز فهمیدم از امروز تا روز عاشورا 110 روز مانده...  الله اکبر...




ساقی رضوان ( سه شنبه 4/5/90 :: ساعت 10:26 صبح)


ضریح مولا علی(ع)



سایه ام


را


که


بیاورم


زیر ِ


سایه ات،


آن وقت


می شویم


هم سایه...






ساقی رضوان ( سه شنبه 24/3/90 :: ساعت 8:19 عصر)



«با»


حرف همراهیست...



 وقتی دو تایش کنار هم قرار گیرند می شود 



«بابا»



یعنی همراهیِ مضاعف!   



التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( دوشنبه 12/2/90 :: ساعت 12:6 عصر)



هیچ میدانی


چقدر محتاج است


نگاه خسته ی من


بر


نسیم چشمانت؟


 


 التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...






ساقی رضوان ( یکشنبه 16/8/89 :: ساعت 10:15 عصر)

 



 


لباس یـــــــاس بر تن کرد زهــــــــرا          کنار دست او بنشست مــــــــــولا
 محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت          غلط گفتم بلی نه «یا علی» گفت


 


دل توی دل زهرا نیست...


چه شوقی دارد که قرار است هم سفر شیرمردترین شیرمردان شود...


قرار است همسر و همراه علی شود...


علی


علی


علی...


قرار است برود گل بچیند!


گلهایی بهشتی...


گلهایی که روی بال ملائک روییده اند...


قرار است برود گلاب بیاورد!


گلاب ناب رضوان...


گلابی که عصاره ی گلهای یاس بهشتی است...


 


چه بی تاب است علی...


لحظه شماری میکند برای پیوند بین خودش و زهرایش...


زهرای از جان عزیزترش...


چه بی صبرانه منتظر است تا «یا علی» را از زبان عاشق و معشوقش بشنود!


 


عقدی آسمانی


خدا شاهد


پدر عاقد


مکان عرش الهی


ملائک کف میزنند


و بالشان را جلوی پای عروس و داماد به زمین می کشند


و نقلِ شادی را به سراسر دو عالم می پاشند...


 


اسپند بسوزید تا چشم حسودانِ آب و آیینه درآید...که حق به حق دارش رسیده...


 


 


التماس دعای فرج...یا علی...


 




ساقی رضوان ( دوشنبه 30/2/87 :: ساعت 9:0 عصر)

 




چه شبی است امشب خدایا!


این اشک اینقدر مدام نباریده است...


چه کند علی با این همه تنهایی!


فاطمه جان!


چطور بگویم؟!


فراق تو سخت است...


سخت ترین است...تاب آوردنی نیست...تحمل کردنی نیست...


ای اشک! همیشه ببار!


که بتولِ رسول چون کشتی شکسته ، پهلو گرفته است...


ای جلوه خدا! زیستن بی تو چه سخت است...


خدا اگر نبود ، چه میکردیم با این مصیبت عظمی؟!


 




ساقی رضوان ( شنبه 20/3/85 :: ساعت 11:0 عصر)

  


دردهای علی بیش از ظرف درک و فهم ماست... داغ غربت علی کوه ها را از هم متلاشی می کند . اما فراق فاطمه تنها علی را داغدار نکرد بلکه چشم فضیلتها در داغ آن محبوبه پیامبر خون گریست و دیدگان ارزشها همواره گریان آن مظلومه تاریخ ماند . امروز اگر آسمان دل ما هم ابریست ، اگر هوای چشمان ما هم به رنج فاطمه و غربت علی بارانیست ، این تداوم همان گریستن های حسن و حسین و زینب و کلثوم است . آنان سر در آغوش و شانه پدر نهادند و گریه کردند و امروز ما در فاطمیه ای به وسعت ایران سر بر شانه مظلومیت شیعه می گذاریم و آرام آرام گریه میکنیم... و به عشق زهرا دل خوشیم و از شهادتش دل خون . هنوز هم سوالهای ما بی پاسخ مانده است . مگر فاطمه تنها یادگار حضرت رسالت نبود ؟ مگر سینه اش بوسه گاه محمد نبود ؟ مگر پیامبر هر روز هنگام عبور از برابر خانه فاطمه به اهل آن سلام نمی داد ؟ مگر مودت ذی القربی و توصیه قرآن و اجر رسالت رسول (ص) نبود ؟ مگر خدا خشم و رضای فاطمه را خشم و رضای خویش قرار نداد ؟


پس چرا آن همه گریه و اشک ؟ پس چرا آن همه بیحرمتی به حریم فاطمه ؟ چرا آن همه جفا بر آل محمد ؟ شهر اگر شهر تو نیست پس حمله به آن خانه چرا ؟  مرگ جانسوز چرا ؟ دفن غریبانه چرا ؟  


خدایا ! خداوندا ! یادگار فاطمه (س) را بر ما برسان تا عقده ای که به طول تاریخ مظلومیت شیعه بر صفحه دل عاشقان فاطمه (س) داغی دردناک حک کرده ، التیام بخشد...


 


رفتی اما زتو منظومه غم بر جا ماند


با دل خسته و بشکسته علی تنها ماند


 


التماس دعا... یا علی ...