ساقی رضوان ( پنج شنبه 90/12/18 :: ساعت 5:31 عصر)


دو تا خواهر بودن

پاتوق من توی نجف حیاط پشتی حرم مولا -نسبت به قبله- بود

اونا هم همینطور

از همه جای حرم خلوت تر بود اون قسمت

همدیگه رو که میدیدیم کلی شاد می شدیم

اصلا انگار جزیی از زیارت شده بود و باید هم رو میدیدیم!

رفتیم کربلا

یه روز می شد که دیگه اونا رو ندیده بودم

شاید چون حرم ارباب یه کم بزرگتر بود

شاید چون من دیگه پاتوقی نداشتم اونجا و مدام دورش میگشتم!

از باب الشهداء داشتم میزدم بیرون که یهو یکیشونو دیدم که منتظر خواهرش بود

از دیدن هم کلی ذوق کردیم و انگار خیلی وقته هم رو ندیدیم...

گفت هنوز نرفتم داخل حرم... می ترسم برم... چیکار کنم؟

گفتم نمیدونم چیکار کنی... اما وقتی بری پشیمون میشی ازین که یه روزه اینجایی و نرفتی!

گفتم کنارش خیلی خوبه... حتما با خودت زودتر کنار بیا و برو...

فرداش که دیدمش پرسیدم بالاخره رفتی؟

گفت آره... خیــــــــــــــــــــــــــــلی خــــــــــــــــــوب بود...


پ.ن: چقد خوبه وقتی دوستت میره کربلا گوشیشو روشن بذاره و تو بتونی به مقصد کربلا مسیج بزنی!