ساقی رضوان ( شنبه 87/12/10 :: ساعت 12:30 عصر)

 



این آخره وقاحت نبود؟! شب رحلت پیامبر خوبی ها.... رحمة للعالمین... شب شهادت غریب مادر...

مثلا مراسم تدفین دوستات بود...

بر فرض محال! اصلا دوستات هیچی...

از ریحانة النبی خجالت نکشیدن؟!

اون عزادار و اونا هلهله میکردن....کف میزدن...

دلم میخاست میرفتم و توی صورت تک تکشون سیلی میزدم! ولی چه میشد کرد که.....

وقتی یکی نفهمه که شماها برای چی رفتید و جونتون رو دادید...

میخوان معنی سیلی رو بفهمن؟!...

 

 

این لحظه شماریها برام سخت شده... کاش زودتر میرسید روز موعود...!

میخوام ببرمت با خودم.... ولی.... عمو چی پس؟!

تورو که همیشه با خودم همه جا میبرم... اینبار اجازه بده عمو رو ببرم...

البته تو هم که هستی...

تو ... من ... عمو .... اون ... چه حلقه ای میشه!!

با هم فرار میکنیم از این دنیا به سوی خدا....

کاش عمو هم پیش شما توی گلزار شهدا بود...

دلم براش تنگ شده اساسی.....اما چه فایده...

 

 

راستی.... دارم میرم شلمچه... همون جا که برای عقده های دلم مرهم پیدا شد!

همون جا که تو وانفسای ذلت و خواری...

توام بیا...

میخوام برم برای عرض ارادت! این دومین ساله که برای عرض ارادت میرم...

کاش حال و هوای اون سالی رو داشته باشم که تازه با شماها آشنا شده بودم...

همون سالی که باهاتون قول و قرار گذاشتم...

همون سالی که اولین نقطه عطف زندگیم توش بود....

همون سالی که....

کمکم کن....

 

 

 

دلم میخواد تا وقتی از جنوب برمیگردم نوای شبانه ام همون غریب مادر باشه... 

توام با من و اون زمزمه کن...

 

 

مثل همیشه دعام کن...یا علی...