سفارش تبلیغ
صبا

ساقی رضوان ( پنج شنبه 91/11/26 :: ساعت 11:23 صبح)



با مریضی ِ من، پیاده رفتن به اسپند و برگشتن ازش خیلی توان ازم میگرفت... هر وقت توی ماشین به اندازه یه نفر جا بود بچه ها سعی میکردن منو بندازن جلو تا با ماشین برم... گاهی هم مقاومت میکردم تا یه نفر دیگه بره... یه بار با همکاری رییس اومدیم زرنگی کنیم و سه نفری که میخواستیم بریم اسپند با ماشین بریم... 5 نفری سوار شدیم و رییس داشت سعی میکرد در رو ببنده  که یهو آقای نون گفت 2 نفر از خانومای اسپند پیاده شن!:|

من رسمن دود از کله م داشت بلند میشد... چون 5 نفرمون جا شده بودیم و فقط کافی بود کمک کنه در بسته شه:|

پیاده شدم... یادش بود که من مریضم، گفت بهتر نیست شما با ماشین برید؟! با عصبانیت به خانوم کلامی که توی ماشین بود اشاره کردم و گفتم ایشون پاشون درد میکنه بهتره ایشون برن!

رییسِ بنده خدا که سوار ماشین بود انقد ناراحت شده بود و وقت ِ حرکتِ ماشین با چشماش داشت ازم عذرخواهی میکرد...

بسکه عصبانی بودم حسابی ترمز بریده بودم و اگه فردِ مذکور نبود راه ِ بیشتر از نیم ساعت رو 5 دقیقه ای میرسیدم اسپند و کاری به این نداشتم که دو تا آقا باید جلوتر از ما باشن...




ساقی رضوان ( دوشنبه 91/11/2 :: ساعت 11:31 صبح)



روستایی ها یه عادتی داشتن که وقتی بچه ها میرفتن روستاهاشون اونا رو ناهار دعوت میکردن خونه شون. هر روز عصر که برمیگشتیم محل اسکان، بچه ها ازینکه امروز خونه ی کی دعوت بودن و چی خوردن و اینا تعریف میکردن و من و فردِ مذکور کلی غصه میخوردیم... اسپندی ها یا ازین عادت ها نداشتن یا اینکه به قول رییس ما نتونسته بودیم باهاشون گرم بگیریم و برا همین...

هر روز منتظر بودیم تا شاید یه تعارف الکی بهمون بزنن و مام جلوی بقیه کم نیاریم اما دریغ و حسرت همیشگی...

تا اینکه خانوم شفیعی یه روز تصمیم میگیرن بیان اسپند... جلوی پای ایشون یه گوسپند هم میکشن و ناهار خونه ی دهیار دعوت میشن... مام سرجهازیه ایشون...:دی

و اینگونه بود که من و فردِ مذکور بسی خرسند گشتیم و بساط سبزی پلو با گوشتِ شب فراهم شد!




ساقی رضوان ( یکشنبه 91/9/26 :: ساعت 9:40 عصر)


بچه ها آلو میخواستن. ز.نون به خانوم شفیعی مسیج زد که توی راه دارن میان نیم کیلو آلو بخرن. بنده خدا هم فکر کرده بود که پنج کیلو نوشته! کلی گشته بودن تا تونسته بودن آلو گیر بیارن! ظاهرن توی جنوب آلو نمیخورن! وقتی اومدن دهن ِ همه آب افتاده بود با اون همه آلو... خوشبختیه وصف ناشدنی! دو سه روز که گذشت تصمیم گرفتن آلوها رو برامون بپزن و ما رو ذوق مرگ کنن! محشر شده بود. یه قابلمه گذاشتیم وسطُ ... ! ف.جیم گفت نمیخوره و سهم ِ اونم من ذخیره کردم برای بعد!:دی میم.الف از همه بیشتر خورد.. هر چی گفتم نخور میمیری گوش نداد که نداد... اون شب چند نفر دل دردی گرفته بودن که...

فرداش فرد ِ مذکورِ عزیز حالش خوش نبود و رییس بهش گفت بمون استراحت کن. قبول نمیکرد! گفتم خب تو برو من بمونم استراحت کنم! دیگه راضی شد بمونه. من و خانوم کلامی پیاده راهی ِ اسپند شدیم. حالم اصلا خوب نبود. به زور داشتم راه میرفتم. هر آن حس میکردم الانِ که کم بیارم. بعد از پیچ ِ معروف، رسمن دیگه توانم تموم شد و نشستم روی زمین.. نای راه رفتن دیگه نداشتم. دو تا آقایی که جلوتر از ما و مثلن همراه ِ ما بودن اصلن متوجه نشدن که ما دو نفر دیگه پشتشون نیستیم و برا خودشون رفتن! به هر زحمتی بود خودم رو رسوندم به حسینیه و درازکش شدم تا حالم بلکه کمی خوب شه. بچه هام اومدن. حالم که خوب نشد هیچی بدتر هم شد. خانم کلامی تصمیم گرفت بچه ها رو با خودش ببره و براشون صحبت کنه از بهداشت و اینا تا من استراحت کنم. توی خواب و بیداری و کابوس بودم که سر و صدای پسرای روستا رو شنیدم. صدا که نع، داد و هوار! از لای در حسینیه نگاه کردم دیدم چند تا از پسرای بزرگ ِ روستا هم همراهشونن و دیگه روم نشد در رو باز کنم و چیزی بگم... به رییس مسیج زدم و گفتم خاهشن بگید این آقایون از دم حسینیه برن، من اصلن حالم خوب نیست.. (محل فعالیت آقایون مدرسه بود و از حسینیه فاصله داشت و اصلن نباید اون ورا میومدن!) تا رییس بخواد کاری کنه خودشون دوان دوان و با همان صدای غرّا تشریف بردن ازون محل و رفتن گردش!

رییس هماهنگ کرد و ماشین همراه با آقای نون اومد دنبالم تا منو برگردونه محل اسکان... خانوم کلامی هم که دید تنهاست توی روستا، باهامون اومد و یه راست رفتیم بهداری و یک عدد سرم گرفت و با اعمال شاقّه نوش جانم کرد! (با جورابش رگمو پیدا کرد)

بدترین روز ِ جهادی بود اون روز... شبش هم ماکارونی داشتیم... زجرآور بود که جلو چشمم غذای مورد علاقه م خورده شه و من کته ماست بخورم!

ز.نون میدونست من شهید میشم توی این اردو و از اول اسم منو روی پاکت های تفأل گذاشته بود شهیده... فقط اسم من و ط.عین شهیده داشت! هیچ وقت نفهمیدم چرا...




ساقی رضوان ( شنبه 91/8/20 :: ساعت 6:38 عصر)




سال تحویل... روستای اسپند!




ساقی رضوان ( دوشنبه 91/7/24 :: ساعت 7:52 عصر)


مراسم سال تحویلِ اسپند از بقیه روستاها بهتر بود... حاج آقا شفیعی سخنرانی داشتن و مداحِ گروه هم مداحی...

دعای توسل شروع شد... کنار ط.عین بودم و مدام ساعت رو نگاه میکردم که ببینم کِی سال تحویل میشه...




فراز آخر دعا بود و ایستاده بودیم که... سال ِ 91 رو شروع کردیم با نام صاحبمون...

اهالی شیرینی آورده بودن و پخش کردیم و هدایایی هم بهشون دادیم...

وقت ِ دیده بوسی و تبریک رسیده بود! منم به شدت سرماخورده! جوون ها رو که راحت بودم باهاشون و میگفتم سرماخورده م ولی پیرترها رو باید دستشون رو میبوسیدیم!

یه رسمی دارن که به جای روبوسی دست می بوسن! اول دستتو میبوسن و ناخودآگاه دستشون رو میارن جلوی دهنت و توام باید دستشون رو ببوسی! به همین راحتی!:دی

فنچول ها هم تو عالم خودشون بودن و برا خودشون یه سفره انداخته بودن...


 

بعد از مراسم با چند تا از خانومای روستا رفتیم سر خاک امواتشون فاتحه خونی...


 

آقای شفیعی صدامون کردن که با هم بریم عید دیدنی... دم ِ هر خونه میگفتن استثناعن اینجا شما مقدم هستید و زودتر از ایشون وارد میشدیم...

هر خونه ای میرفتیم یه شربت خاص میذاشتن جلومون... انگار مُد شده بود اون شربته اونجا... تصمیم گرفتیم هر خونه ای میریم به نوبت یکی مون شربت نخوره تا از ترکیدن کمی جلوگیری بشه!

هر جا که مردشون خونه نبود فقط ما سه تا میرفتیم و آقای شفیعی میگفتن خدا صبرتون بده و خودشون از شربت خوردن فرار میکردن!!

از همه بیشتر کپرِ آقا باقر چسبید... برامون خرما و آب خنک آوردن...


 

گوشه ی کپر وسیله ی خُس بافی بود و فردِ مذکور رو به هوسِ بافتن واداشت! حیف که نمیتونم بگم حین بافتن چه اتفاقایی افتاد:دی


 

بعد رفتیم باغچه ی‌ آقا باقر... خانومش برامون یه گیاه چید و گفت برا گلودرد خیلی خوبه... صدای منو که دیده بود دواشو داد بهم!




آقا باقر هم از مشک، آب ِ خنک داد به آقایون و بردشون اون سمت باغچه و ما راحتتر مشغول عکاسی شدیم!







صدای اذان اومد و بدین گونه عید دیدنی تمام گشت و ما از خوردن بقیه ی شربت ها نجات یافتیم!!

بعد از نماز گفتیم یه روز بچه ها از دستمون نفس راحت بکشن(مدیونید اگه فک کنید میخاسیم روز عیدی با دوستامون باشیم) و پیاده با آقای شفیعی راهی دهیج شدیم...

وسط ِ راه یه نیسان بهمون رسید و نگه داشت... آقای شفیعی این بار گفتن من مقدمم و رفتن جلو و ما سه تا پریدیم پشت ماشین و کلی ذوق کردیم ازین امداد الهی!



اهالی اسپند یه بز برای خاطر آقای شفیعی کشته بودن و با گوشتش روز اول سال، جهادگرها آبگوشتی زدن به تن!




ساقی رضوان ( سه شنبه 91/7/18 :: ساعت 7:29 عصر)


آخرین شب ِ سال بود... قرار بود با آقایون، هیئتِ مشترک داشته باشیم...

بدجوری باد می اومد... هوا سوز داشت...

اگه جذبه ی رییس نبود هیشکی نمیرفت... فشار ِ رییس افتاده بود و دیگه واقعا کسی جرات نداشت بگه من نمیام!

باید میرفتیم حسینه ی دهیج... با محل اسکانمون، هفت هشت دقیقه فاصله داشت...

زدیم بیرون... چند نفر پتو پیچ شده بودن و دیدم رییس با اون وضعش همینطوری راه افتاده داره میره... پریدم پتومو برداشتم و پتو پیچش کردم...

به حسینیه که رسیدیم هیئت شروع شده بود... چسبید اساسی...

هنوز با شنیدن صدای اون شب دلم میره روی موکتِ حسینیه جا خوش میکنه...

فقط هیچ وقت نفهمیدم چرا هر چند دقیقه، میکروفن دست یکی بود! بعد از هیئت گفتم خب میدادن سمت خواهرا هم دست به دست می شد!!:دی




ساقی رضوان ( شنبه 91/7/1 :: ساعت 5:17 عصر)


هر روز یه سین درست میکردیم با بچه ها...

روز ِ آخرِ سال بود... باید کار دستی های بچه ها تموم میشد تا هفت سینشون تکمیل شه...

یکی از بچه ها کل سین هاش رو گم کرده بود! یکی خراب کرده بود! خلاصه هر کی سفره ش یه ایرادی داشت...

ازون ور قرار بود اهالی بیان حسینیه برای عکس گرفتن...

منم دیدم اصلن وقتی ندارم تند تند خودم هفت سین هاشون رو تکمیل کردم و رو برگه چسبوندم و ریسه کردم و زدم به دیوار!

هیچ وقت دوست نداشتم وقتی با بچه هام هستم کسی جز ما باشه، اما دیگه مجبور شدم جلوی چشمان اهالی این کارو کنم... عذابی بود ها!


هم فردِ مذکور به بچه هاش گفته بود(بچه های اون نوجوون بودن) هم ط.عین بعد از نماز ظهر به اهالی گفته بود که هر کی هر چی میتونه بیاره که یه سفره هفت سین بچینیم... چون قرار بود مراسم سال تحویل داشته باشیم...

کار عکاسی که تموم شد دیدیم اهالی عوض اینکه برن وسایل بیارن تکیه زدن به دیوار و ما رو تماشا میکنن!

ط.عین بهشون گفت که عزیزان خیلی فرصت نداریم و ما باید زودتر بریم... اما انگار نه انگار!

مام نشستیم گفتیم شاید ییهو فرجی بشه!

یکی از خانم ها گفت سفره نمیندازید؟ گفتیم خب ظاهرن کسی نمیخواد همکاری کنه...

خودش رفت و چند تا چیز آورد... بقیه هم انگار منتظر یه استارت بودن به تکاپو افتادن و خلاصه هر کی یه چیزی آورد...

شروع کردیم به چیدن و در اون بین فردِ مذکور یهو یه تزهایی میداد که من و ط.عین وسط اون همه آدم چش غره ای بهش میرفتیم که ینی کشته فرض کن خودتو:دی

خلاصه سفره هفت سین روستای اسپند هم با کمک اهالی ازین قرار شد:




ساقی رضوان ( چهارشنبه 91/6/15 :: ساعت 5:34 عصر)



هنوز تو گوشمه صدای راضیه که میگفت: خاله اجازه! مقراض میخوام...

قرار بود هفت سین درست کنیم با بچه ها. راضیه سنش خیلی کم بود و خطر داشت...

یه توپ بهش میدادم بره مشغول باشه باهاش اما زودی بر میگشت و میگفت: خاله اجازه! مقراض.

انگار که یه نوار ضبط شده بود. پشت سر هم تکرار میکرد. منم دیگه خودمو زده بودم به نشنیدن... :|

***


وقتی میخندید دلم غنج میرفت...

روزای اول همش اسمشو با خواهرش زهرا جا به جا میگفتم و طفلی ها به روی خودشون نمی آوردن...

وقتای کاردستی، مات میشدم از کار با قیچیه این فنچ! همش پنج سالش بود اما انقدر قشنگ برش میکرد که انگار سالهاست دس به قیچیه!

روز آخر که بهش یه قیچی جایزه دادم، بازم با لبخندِ نازش دلمو بُرد فاطمه ی نازنینم...

***


وقتای بازی از همه بیشتر دوست داشت دستمو بگیره... ینی رسمن دستم کنده میشد با این اشتیاقش!

اغلب موفق میشد و گاهی بهش سریع میگفتم هانیه دست ِ فلانی رو بگیر و ناکام میشد!!

می ترسیدم ازین که بهم وابسته بشن و ...

سعی کردم نه دل ببندم بهشون نه بذارم دلبسته بشن بهم...

***


یه وقتایی تصمیم میگرفتن با من ازین کارا کنن ولی موفق نمیشدن:دی

خنده ی فاطمه توی این عکس هست... دلم...

***


محمد حسین، داداش کوچیکه ی فاطمه بود... مثل خودش نُقلی میخندید...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 91/6/8 :: ساعت 4:13 عصر)


هر روز صبح پدر و مادراشون میرفتن چرا و بزغاله ها تنها می موندن توی روستا...


برای من که به بزغاله ها عشق می ورزم و کسی رو که خیلی دوست داشته باشم "بزغاله" خطاب میکنم اوضاع محشری بود!

تا بزغاله میدیدم با ذوق وصف ناپذیری ازشون عکس میگرفتم و هر کی میخواست دنبالشون کنه بهش چش غرّه میرفتم و اجازه ی چپ نگاه کردن نمیدادم!

میم.صاد یه بار ناجوانمردانه یکیشون رو گرفت و شاهد بود چطوری قلبش اومد تو دهنش حیوونکی!

عصرها پدر مادرها که از چرا میومدن "مَع مَع" ها به راه بود...

بزغاله ها مادراشون رو صدا میکردن و دنبالشون بودن تا پیداشون کنن و ...


یه بار یکی هر چی مع مع کرد فایده ای نداشت و از مادرش خبری نبود...

یکی از دخترای روستا جدی یا شوخی گفت مادرش فردا میاد...

رئیس رقیق القلبمون اشکش درمد...

شاید بزغاله هم...

بعد نوشت: بزغاله شناسان گرامی! بذارید دلمون خوش باشه اینا بزغاله س :دی




ساقی رضوان ( پنج شنبه 91/4/15 :: ساعت 4:32 عصر)


سال تحویل مراسم داشتیم توی روستا و یکی از بهترین قسمت هاش کیکی بود که فاطمه خانوم درست کرده بود... فاطمه خانوم یه دختری با سن حدود سی و خورده ای بود... مسئول بسیج روستا بود و خیلی دلسوز... با چه ذوقی کیک درست کرده بود برامون...

تا ما بریم عید دیدنی و برگردیم تکه ای از کیک سرقت رفت و اینی شد که میبینید!

***

یکی از برنامه هامون برای خانومای روستا، جشنواره ی غذا بود... روز به یاد موندنی ای بود... البته بیشتر برای خانم کلامی (ایشون بهیار بودن و بعد از خانم شفیعی بزرگ ِ ما بودن) که مجبور بود همه ی غذاها رو تست کنه... غذاهایی که تا بحال توی عمرش شاید نچشیده و مزه هاشون باب میلش نبود اغلب... من و فردِ مذکور هم کنارش نشسته بودیم و به زمزمه هاش که مبنی بر به هم خوردن حالش بود ریز ریز میخندیدم... (هنوز که هنوزه یادش میفته حالش بد میشه!!) ما دو تا هم گاهی اگه چیزی به نظرمون خوشمزه میومد تست میکردیم:دی

روستایی ها توی باغچه هاشون سیر زیاد داشتن... اما ازش زیاد استفاده نمیکردن... خیلی هاشونم خوششون نمیومد! دقیقا مثل آویشن! میگن هر چی آدم دم دستش باشه قدرشو نمیدونه همینه! خانم کلامی هم تصمیم گرفت خورشت سیر(سمت راست توی عکس) رو برنده اعلام کنه... که اینا بفهمن چقد این خورشت خاصیت داره و انقد سیر هاشون بی استفاده نمونه!

جالب ترین غذا برای من خورشت گوشت آهو بود! ظاهرا شکار آهو اونجا ممنوعه... اما خب... نمردیم و گوشت آهو هم خوردیم!

***

میم.صاد که به طرز سه نقطه ای مشغول خوردن بود... آدم گشنه به این میگن!

***

بدون شرح!




   1   2      >


سفارش تبلیغ
صبا