ساقی رضوان ( یکشنبه 89/11/3 :: ساعت 8:38 عصر)


اربعین

اربعینت رسید ارباب...

چهل روز است که خواهرت روی ماهت را ندیده...

چهل شب است که نخوابیده...

تو که همراهیت شرط ازدواجش بود، حال ببین چگونه بی حسین شده...

ببین چگونه درد و رنج با او عجین شده...

ببین هنوز اثر طناب روی دستهایش خود نمایی می کند...

اما مثل یک مَرد سینه سپر کرده برای دفاع از اهل حرم و امام زمانش...

آخر کم کسی نیست...

زینتِ پدرت علیست...

دهان که باز می کند گویی علی(ع) زنده شده و ...

فقط امانت سه ساله ات...

وای ارباب...


پ.ن: چه زود سه سال گذشت... شب اربعین و حرم عقیله بنی هاشم... از یادم نمی رود نگاهش... که چطور سه روز بیشتر زائرش شدم که شب اربعین کنارش باشم...

پ.ن: هیچ پیامبر و امامی اربعین ندارد! اربعین فقط مختص حسین(ع) است...


التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( جمعه 89/10/24 :: ساعت 3:21 عصر)


کربلا قبله ی دلهاست خدا می داند...

با چتر باشم یا بدون چتر

فرقی نمی کند

بی "دوست" خیس بارانم...


پ.ن: تشنه تر از هر زمان افتان و خیزان می روم ... تا که سیرابم نماید ســـــــاقی کرب و بلا

پ.ن: کاش نرفته بودم دنبال زیارت نامه!! :(

پ.ن: این عکس هم مثل عکس پست قبل، حق کپی رایت نداره! راحت باشید!

 


التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( سه شنبه 89/9/30 :: ساعت 9:55 صبح)


ما چلّه نشین شب یلدای حسینیم

ماتم زدگان غم عظمای حسینیم

ما غرق عزای پسر فاطمه هستیم

ما تا به سحر محو تماشای حسینیم

آجرک الله یا بقیة الله...

التماس دعای فرج... یا علی...




ساقی رضوان ( چهارشنبه 89/9/24 :: ساعت 9:52 عصر)




لبیک یا داعی الله

این 128 اُمین پستِ این وبلاگ است...

128 یعنی حسین... عددی که دو سال است که عاشقانه دوستش دارم!

128 اُمین که یعنی حسین، مصادف شد با شبِ عاشورا...

ارباب...

بدون عشقت هیچ نیستم...

بدون عنایتت هیچ هم برایم زیاد است...

خدا را شکر که زنده بودم محرّم را...

تا با یادت سپری کنم روزها را...

تا در عزایت اشک بریزم و تسلی بدهم دلِ مادرت را...

فدای ِ دلش...

تا یادم بماند که فدای دین شده ای...

تا یادم بماند که در راه دین، حتی از طفل شیر خواره ات هم گذشتی...

تا یادم بماند در عوض چه چیزهایی خدا آن همه عزت را به خودت و کربلایت و زائرانت داده است...


لا یوم کیومک یا ابا عبدالله


پ.ن: امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...

پ.ن: یا بُنَیَّ قتلوکَ و من الماء منعوکَ ... وای از دلِ مادر...

پ.ن: اخا ادرک اخا... (دفعه های اولی که رفتم بین الحرمین همش این رو زمزمه میکردم...روضه ای بود برای خودش همین سه کلمه...)

پ.ن: یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین...

پ.ن: دلم هوای تو دارد، سرم هوای ضریح...چه می شود که سری گوشه ی حرم بزنم؟!


التماس دعای فرج...یا علی...




ساقی رضوان ( یکشنبه 89/9/14 :: ساعت 10:22 عصر)

 

لحظه ها را میشمارم برای محرّم...

فقط یک پلّه مانده...

زودتر برس...

اینجا دلی بی تاب است...

ای اجل! مهلت دِه تا...

 

پ.ن: سیه می پوشم امشب / برای داغ زینب / به اذن بانوی قامت خمیده...

پ.ن: یک سال شمسی گذشت... با هر قدم که نزدیکتر میشدم... آه!

 

التماس دعای فرج... یا علی...

 




ساقی رضوان ( دوشنبه 89/8/24 :: ساعت 10:4 عصر)

 


عرفه روزِ حســــــــــــــــینه...

روزِ بین الحرمــــــــــــــــینه...

 

پ.ن: آخرین نجواهای مسلم است: حسین میـــــــــــــــــــــــــــــا به کوفه... آخرین شب مسلم است... سلام بر تو ای سفیر عشق!

التماس دعای فرج...یا علی...

 




ساقی رضوان ( شنبه 89/8/22 :: ساعت 3:21 عصر)


ضریح ارباب
 

       روزی هزار بار گر تو به فریاد من رسی           روزی هزار مرتبه ذکر تو گویم که یا حسین

                این معرفت ز تو مرام ماست           ما کربلا پیش تو , تو پیش خدا حسین

          دستم ضریح تو بوسید در زمین           دیدار ما به عرش , تو و مادرت حسین

        وقتی که پا به رکاب شد جهاد کرد           شاعر نوشت , خون, نیزه ها , حسین

شاعر خودش غم زده صحرای نینواست           یکجا نوشت , حسن , فاطمه , حسین

    رأس حسین طاقت زینب که طاق کرد           با اشک تر نوشت , گریه فاطمه حسین

 وقتی که پایه های عرش زمین گیر کربـلاست           اینجا کلید جنت مأواست , یــــــــــــا حسین

 

پ.ن: عرفه...حسین...عرفه...حسین...عرفه... اربـــــــــــــــــــــــــــــاب...

پ.ن: تنها زائراش روز شهادتش کبوترای بقیع هستن... غربت ازین بیشتر؟!

التماس دعای فرج... یا علی...

 




ساقی رضوان ( دوشنبه 89/8/10 :: ساعت 12:55 عصر)

 

 قتلگاه

 

دستهایم چیزی را کم دارند...

نگاه کن چه ملتمسانه نگاهش میکنند...

هراس دارم ازین که در چیز دیگری جای بگیرند...

هراس دارم ازین که...

نمی خواهم باور کنم دستانی که روزی...

وای از آن روز که گرمای دیگری یخ آن را باز کند...

لطفی، مرحمتی...

 

پ.ن: بعضی ها که حس میکنی خدای ادب و مهربانی اند، چه راحت دل میشکنند، چه راحت با ادبِ تمام، بی ادبی میکنند، چه راحت تو را زیر بار کلمات خرد میکنند و هوایت را بارانی...

 

التماس دعای فرج...یا علی...

 




ساقی رضوان ( یکشنبه 89/7/11 :: ساعت 5:8 عصر)

 

 

ساقی از لطف تو در هر دو سرا ممنونم / بنگر از حسرت دیدار تو چون مجنونم

من آواره میخواره بدنام کجا / حرمت میکده و جام و می گلگونم

 شده بدنامی من ورد زبانها ساقی / ببر از دایره کون و مکان بیرونم

مدتی از سر خوان کرمت دور شدم / کس نپرسید چرا غمزده و محزونم

نرود از در میخانه مهرت هرگز / گرچه مژگان تو هر دم بکشد در خونم 

 کرمی کن در میخانه به رویم بگشا / که همه هستی خود را به تو من مدیونم

هستی‌ام می‌دهم و کرب و بلا می‌خواهم / غیر از این هر چه دهندم به خدا مغمونم

تا نفس دارم و فریاد زنان می‌گویم / که من از لطف تو در هر دو سرا ممنونم

 

پ.ن: آقا جان تسلیت میگم شهادت پدربزرگتون رو...

پ.ن: بازم شهید آوردن...


التماس دعای فرج...یا علی...

 




ساقی رضوان ( جمعه 89/6/26 :: ساعت 11:17 صبح)

 

 

بعدا نوشت: عنوان پست مصرع اوله یه مداحیه! منظورم این نبوده که هر شب...

 

التماس دعای فرج...یا علی...

 

 




<      1   2   3   4   5   >>   >