سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

ساقی رضوان ( یکشنبه 90/11/23 :: ساعت 9:35 عصر)


عاشق نیستم

وقتی مِهر آدم های زمینی، مرا از مِهرت غافل کرده...

شرمنده ام ازین غفلت

بیا و دست دلم را بگیر و مدد کن تا دوباره خط ِ دلم از جنست شود...

تا یادم نرود

که چه روزها و شب هایی با اسمت عشق بازی کردم و باریدم...

تا غافل نباشم از خودت

یادت

بویت

حتی از نشانه هایت...

بیا و بگیر...




ساقی رضوان ( سه شنبه 90/10/13 :: ساعت 10:11 صبح)


شمع ِ دل خوشی‌‌م

آب شد و

در چشمان‌م نشست...




ساقی رضوان ( یکشنبه 90/9/27 :: ساعت 6:25 عصر)


سفارش شده توی کربلا از خوردن غذای لذیذ خودداری کنیم! مام اومدیم برا اولین بار توی عمرمون گوش کنیم به این سفارش... همین که وارد کربلا شدیم موقع ناهار بود... همه رفتیم رستوران... چشمها گریون بود و فکر نمیکردم اصلا کسی حال خوردن غذا داشته باشه اما... یه  گوجه و خیار و نون برداشتم تا به اون سفارشه عمل کرده باشم! همین که خواستم شروع کنم به خوردن یه ظرف یک بار مصرف گرفته شد جلوم و گفته شد که غذای حضرتیه... مونده بودم چیکار کنم... میخواستم غذای لذیذ نخورم و حالا لذیذترین غذاهای عالم جلوی روم بود... دلو زدم به دریا و گفتم تقصیر من چیه! ارباب مهمونم کرده...

فردا شب باز همین تصمیم رو گرفتم و فقط یه کمی سوپ و یه چیزی شبیه چیپس! رو شروع کردم به خوردن... فاطمه اومد کنارم نشست و فهمیدم که غذا گرفته از مضیف العباس... هر چی التماس و عجز و اینا که فاطمه یه دونه برنج بده بهمون... مگه زیر بار رفت؟ هر چی خیرات بود به روحش فرستادم!! بعد از غذا جمع شدیم دور هم و فاطمه ذوق مرگم کرد! ظرف غذا رو کامل داد دستم... سبزی پلو با ماهی بود غذا و شروع کردم به خرد کردن ماهی و جدا کردن تیغ هاش و وقتی تموم شد به هر کی یه قاشق و بعضیا کمی بیشتر! دادم و بقیه شو به تنهایی خوردم...

فردا ظهرش از جلوی حرم حضرت سقا داشتم برمیگشتم هتل که دیدم دارن غذا میدن دم حرم... واستادم توی صف و گرفتم و بردم با دوستان خوردیم...


و اینگونه بود که خودشون نذاشتن ما به این سفارش عمل کنیم!




ساقی رضوان ( دوشنبه 90/9/21 :: ساعت 9:15 عصر)


18 روز فراق

چه نقشه ها که کشیدم و نشد...

دستم بگیر بانوی 18 ساله...


پ.ن: نوای وبو شب جمعه نشستیم جلوی ارباب و زمزمه کردیم... با اشک... با سوز...




ساقی رضوان ( سه شنبه 90/9/15 :: ساعت 3:37 عصر)


رسیدم باب الشهداء

دو تا جوون رو دیدم که سینه خیز رسیده بودن اونجا

نمیدونم چند بار بین الحرمین رو طی کرده بودن

ولی سر و روشون داغون و خاکی بود و اشک میریختن...

سلام میدادن به ارباب

السلام علی الشیب الخضیب

السلام علی الخد التریب

اشک رو به چشم اطرافیانشون نشوندن...

رفتم جلوی ارباب ایستادم و شروع کردم ناحیه خوندن...

رسیدم به همون سلام ها...

روضه ی مصوری برام شده بودن دو تاجوون...

پاهام دیگه توان نداشت و زمین افتادم...


پ.ن:
اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام و جعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی من آل محمد علیهم السلام...




ساقی رضوان ( یکشنبه 90/9/13 :: ساعت 4:34 عصر)


حلال ترین رزقم؛

اشک برای قتیل العبرات است...




ساقی رضوان ( جمعه 90/9/11 :: ساعت 9:5 عصر)


زنی عرب

طفل شیر خوارش را آورده بود پایین پای ارباب

چسباندش به ضریح

یک آن چشمم دوخته شد به طفل

یک آن دنیا روی سرم خراب شد

همه جا تار شد پیش چشمانم

زیر لب گفتم چطور توانستی بیاوریش پیش ارباب...؟




ساقی رضوان ( پنج شنبه 90/9/10 :: ساعت 4:15 عصر)


نامت را به لب دارم

اما اشکم برای تو نیست

می دانم شرمنده ی مادرت می شوم آخر!




ساقی رضوان ( دوشنبه 90/8/23 :: ساعت 3:4 عصر)


سائلانه اذن حضور گرفته ام و زائرم...

می روم تا مولایم را فقط با لفظ "امیـــــــــــــر المؤمنین" صدا بزنم...

تا دلم را با غبار حرم اربابم بشویم...

تا به پدر و پسری بگویم چقدر اینجا آقایم بنده نوازی می کند...

تا نفسم را اشک آلود کنم در هوای غریبانه ی سامراء...

تا جایی که امام غائبم روزی نفس کشیده دل بگذارم...

تا بوسه ای که به پیشانی ام زد را برسانم به ضریحش...

تا از باب الحسین وارد حرم سقا شوم...

تا بار دیگر فاصله ی بین تل و قتلگاه را با آسمانِ ابریِ دلم...

تا عرض کنم ارادتم را...

می روم تا بار دیگر طواف عاشقی را از سر بگیرم و بی دل شوم...

 

پ.ن: شدیدا حلال بفرمایید اگر حقی بر گردنم دارید... و خیلی دعام کنید...

پ.ن: عید غدیر هم خیلی خیلی مبارک...


التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام...




ساقی رضوان ( شنبه 90/8/14 :: ساعت 9:20 عصر)


آرام تر گام بردار ذوالجناح؛

شتاب مکن برای رسیدن به کوفه...




<      1   2   3   4   5   >>   >


سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا